دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2138
بیکس شهیدم خون هم ندارم
بیکس شهیدم خون هم ندارم
دیگر که ریزد گل بر مزارم
حسرتکش مرگ مردم به پیری
بی آتشی سوخت در پنبهزارم
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبی آتشی ← بدون آتش آشکارحسرتکش ← حسرتبرندهپنبهزارم ← پنبهزار من؛ سوخت خاموش
سنگی که زد یأس بر شیشهٔ من
رطل گران بود بهر خمارم
افسون اقبال خوابی گران داشت
بخت سیه کرد شب زنده دارم
بی مطلبی نیست تشویش هستی
چون دوش مزدور ممنون بارم
باید به خون خفت تا خاک گشتن
عمریست با خویش افتاده کارم
تمثال تحقیق دارد تأمل
آیینه خشکست دل میفشارم
آیینه خشکست ← آینه خشک است؛ بیاشکتأمل ← اندیشه و درنگتمثال تحقیق ← تصویر تحقیقمیفشارم ← دل میفشارم
ای کلک نقاش مژگان به خون زن
از من کشیدند تصویر یارم
تصویر یارم ← تصویر یار منمژگان به خون زن ← مژگان را به خون آغشته کنکلک نقاش ← قلم نقاش
صحرانشیناند آوارهگردان
بی دامنی نیست سعی غبارم
آوارهگردان ← آوارهگردانبی دامنی ← بیپناهی؛ بیدامنسعی غبارم ← کوشش غبار بودنمصحرانشیناند ← صحراگردند
رنگی نبستم از خودشناسی
آیینه عنقاست یا من ندارم
سر میکشد از من وهم هستی
خاری ندارم کز پا برآرم
بیدل ندانم در کشت الفت
جز دل چه کارم تا بر ندارم
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- حسرت
- افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
- شیشه
- ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
- تحقیق
- جستوجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
- الفت
- انس و دوستی؛ پیوندِ مهرآمیزِ دلها.
- شب
- تاریکیِ شبانه؛ نمادِ هجران، راز و خلوتِ سالک.
غزلهای مرتبط