› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1355

تا به عالم، رنگ بنیاد تمنا ریختند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اریختندردیف ریختنددشواری دشوارتر

تا به عالم، رنگ بنیاد تمنا ریختند

گرد ما را چون نفس در راه دلها ریختند

واپسی زین کاروان چندین ندامت بار داشت

هر که رفت از پیش خاکش بر سر ما ریختند

گنج گوهر شد دل قومی که از شرم طلب

آبرو در دامن خود همچو دریا ریختند

ماتم مطلب غبارانگیز چندین‌جستجوست

آرزو تا خانه ویران گشت دنیا ریختند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندغبارانگیز ← گرد برانگیز و آشفتهماتم مطلب ← سوگ و عزا برای مقصود

صورت واماندگان آیینه‌ای دیگر نداشت

عجز ما بی‌پرده شد نقش کف پا ریختند

قاتل ما چون سحر دامان ناز افشاند و رفت

خون ما چون گل همان در دامن ما ریختند

عیش این محفل نمی‌ارزد به اندوه شکست

بیدماغان هم به طبع سنگ مینا ریختند

انفعال آرمیدن بسکه آبم می‌کند

سیل جوشید از کف خاکم به هر جا ریختند

حیرت آیینه‌ام با امتیازم کار نیست

صورت بنیادم از چشم تماشا ریختند

این گلستان قابل نظاره ی الفت نبود

آبروی شبنم ما سخت بی‌جا ریختند

بیدل از دام شکستِ دل گذشتن، مشکل است

ریزهٔ این شیشه در جولانگه ما ریختند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗