دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 875
نسزد به وضع فسردگی ز بهار دل مژه بستنت
نسزد به وضع فسردگی ز بهار دل مژه بستنت
که گداخت جوهر رنگ و بو به فشار غنچه نشستنت
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندجوهر رنگ و بو ← ذات رنگ و عطرغنچه نشستنت ← غنچهوار نشستن تومژه بستنت ← مژه بستن و چشمبستن تونسزد ← سزاوار نیستوضع فسردگی ← حال پژمردگیگداخت ← گداخت و ذوب شد
مکش ای حباب بقا هوس، الم ستمگری نفس
چقدر گره به دل افکند خم و پیچ رشته گسستنت
الم ← درد و رنجحباب بقا ← حباب ناپایدار ماندنخم و پیچ ← پیچوخمرشته گسستنت ← گسستن رشتهٔ توستمگری نفس ← ستم نفس اماره
به تکلف قدح هوس سر وبرگ حوصله باختی
نرسیده نشئهٔ همتی ز ترنگ ذوق شکستنت
ترنگ ذوق ← طنین و آهنگ ذوقتکلف ← تظاهر و زحمت بیجاسر وبرگ حوصله ← توشه و ظرفیت صبرشکستنت ← شکستن توقدح هوس ← جام هوسنشئهٔ همتی ← سرمستی همت
چه نمود فرصت بیش وکم که رمیدی از چمن عدم
ننشست رنگ تاملی چوشراربرزخ جستنت
بیش وکم ← زیاد و کمجستنت ← جستن و پریدن تورمیدی ← رمیدی و گریختیرنگ تاملی ← اثر اندیشه و درنگچمن عدم ← باغ نیستی
تو نوای محفل غیرتی ز چه روفسردهٔ غفلتی
نفسی که زخمه به تار زد که نبود اشارهٔ رستنت
اشارهٔ رستنت ← اشاره به رستن و رهایی توزخمه ← مضراب سازغیرتی ← غیرت و حمیتنوای محفل ← آهنگ و ساز محفل
همه دم ز قلزم کبریا تب شوق میزند این صلا
که فریب موج گهر مخور ز دو روزه آبله بستنت
چه وفاست بیدل سخت جان که دم جدایی دوستان
جگر ستمزده خون شود ز حیای سینه نخستنت
حیای سینه ← شرم و آزرم سینهدم جدایی ← لحظهٔ جداییستمزده ← ستمدیدهسخت جان ← سختجان و مقاومنخستنت ← پیشی و اولویت تو
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- شوق
- اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل بهسوی معشوق و وصال.
- جوهر
- ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته میشود.
- آبله
- تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
- خم
- خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
غزلهای مرتبط