› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2662

چه می·شد گر نمی·زد اینقدر رنج نفس هستی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه سهستیردیف هستیدشواری میانه

چه می·شد گر نمی·زد اینقدر رنج نفس هستی

مرا رسوای عالم کرد این شهرت هوس هستی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندرسوای عالم ← رسوای جهانیانرنج نفس ← رنج دم و خودیشهرت هوس ← آوازهٔ هوس هستی

شرار جسته از سنگ انفعالش چشم می‌پوشد

به این هستی که من دارم نمی‌خواهد نفس هستی

گر اقبال هوس را عزتی می‌بود در عالم

قضا از شرم کم می‌بست بر مور و مگس هستی

هوای عافیت صحرای مانوس عدم دارد

نمی‌سازد عزیزان، با مزاج هیچکس هستی

مانوس عدم ← آشنای نیستیمزاج ← طبع و سرشتهستی ← وجود؛ با کسی سازگار نیستهوای عافیت ← میل آسودگی

غریب است ازگرفتاران، غم تن پروری خوردن

حذر زبن دانه و آبی که دارد در قفس هستی

تن پروری ← پروردن تن و تن‌آساییقفس هستی ← قفس بودن و دنیا

تو بر جمعیت اسباب مغروری و زبن غافل

که آخر می‌برد در آتشت زین خار و خس هستی

خروش الرحیلی بشنو و از جستجو بگذر

سراغ‌کاروان دارد در آواز جرس هستی

آواز جرس ← صدای زنگ کاروانخروش الرحیلی ← فریاد کوچ‌کردن کاروانسراغ‌کاروان ← رد و نشان کاروانهستی ← وجود؛ زنگ رحیلش

نبودی، آمدی و می‌روی جایی که معدومی

زمانی شرم باید داشتن زین پیش و پس هستی

مزاری را که می‌بینم دل از شوق آب می‌گردد

خوشا جمعیت جاوبد و ذوق بی‌نفس هستی

ذوق بی‌نفس ← لذت بی‌خودی و بی‌نفسمزاری ← گور و مزارهستی ← وجود

تظلم در عدم بهر چه می‌برد آدمی بیدل

درین حرمان سرا می‌داشت گر فریادرس هستی

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
غم
اندوه؛ سرمایهٔ دلِ عاشق و همدمِ شب‌های تنهایی.
عافیت
تندرستی و آسودگی؛ سلامتِ جان و رهایی از آشوبِ تعلق.
سراغ
جست‌وجو و نشانِ کسی؛ پی‌جوییِ گمشده.
قفس
زندانِ پرنده؛ کنایه از بندِ تن و گرفتاریِ جان.
اقبال
بخت و روی‌آوریِ دولت؛ نمادِ کامیابی و سعادتِ روزگار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗