› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1160

تا ز عبرت سر مژگان به خمیدن نرسد

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه یدننرسدردیف نرسددشواری نسبتاً آسان

تا ز عبرت سر مژگان به خمیدن نرسد

آنجه زیر قدم تست به دیدن نرسد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآنجه ← آنچهخمیدن ← خم شدن از شرم یا غمعبرت ← پند و درس‌آموزی

پیش از انجام تماشا همه افسانه شمار

دیدنی نیست که آخر به شنیدن نرسد

ای طرب در قفس غنچه پرافشان می‌باش

صبح ما رفت به جایی که دمیدن نرسد

دمیدن ← طلوع و شکفتنطرب ← شادی و نشاطقفس غنچه ← انحصار و تنگنای غنچگیپرافشان ← بال‌افشان و شاد

نخل یأسیم که در باغ طرب‌خیز هوس

ثمر ما به تمنای رسیدن نرسد

تمنای رسیدن ← آرزوی به ثمر رسیدنثمر ← میوه و نتیجهطرب‌خیز ← شادی‌انگیزنخل یأسیم ← درخت نومیدی من

بی‌طلب برگ دو عالم همه ساز است اما

حرص مشکل که به رنج طلبیدن نرسد

شرر کاغذت آمادهٔ صد پرواز است

صفحه آتش زن اگر مشق پریدن نرسد

شرر ← جرقه آتشمشق پریدن ← تمرین پروازکاغذت ← کاغذ تو

نشود حکم قضا تابع تدبیر کسی

به گمان فلک افسون‌کشیدن نرسد

افسون‌کشیدن ← جادو و نیرنگ ورزیدنتدبیر ← چاره‌اندیشی انسانیحکم قضا ← تقدیر الهیفلک ← آسمان و روزگار

جوهری لازم آیینهٔ عریانی نیست

دامن کسوت دیوانه به چیدن نرسد

مطلب بوی ثبات از چمن عشرت دهر

هر چه بر رنگ تند جز به پریدن نرسد

شرح چاک جگر از عالم تحریر جدست

آه اگر نامهٔ عاشق به دریدن نرسد

جدست ← جداستدریدن ← پاره‌شدن نامه از سوزعالم تحریر ← عالم نوشتن و بیانچاک جگر ← زخم جگر؛ درد جانکاه

بیدل افسانهٔ راحت ز نفس چشم مدار

این نسیمی است که هرگز به وزیدن نرسد

افسانهٔ راحت ← قصهٔ دروغین آسایشنسیمی ← باد ملایم بی‌اثرنفس ← خود و دم زندگیوزیدن ← وزیدن واقعی باد
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
آه
نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗