دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 166
مآل کار نقصانهاست هر صاحبکمالی را
مآل کار نقصانهاست هر صاحبکمالی را
اگر ماهت کنند از دست نگذاری هلالی را
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندصاحبکمالی ← هر صاحبِ کمالمآل کار ← سرانجامِ کارنقصانهاست ← کاستیهاستهلالی ← هلال؛ شکلِ ناقصِ ماه
رمیدنها ز اوضاع جهان طرز دگر دارد
به وحشت پیش باید برد ازین صحرا غزالی را
رمیدنها ← رمکردگیها و گریزهاطرز دگر ← شیوهٔ دیگرغزالی ← آهوییوحشت ← رم و تنهایی
به نقش نیک و بد روشندلان را دست رد نبود
کف آیینه میچیندگل بیانفعالی را
بیانفعالی ← بیتأثیری و انفعالناپذیریدست رد ← رد و انکارروشندلان ← روشندلانکف آیینه ← سطحِ آیینه
بساط گفتگو طی کن که در انجام کار آخر
به حکم خامشی پیچیدن است این فرش قالی را
وبال رنج پیری برنتابد صاحب جوهر
چنار آتش زند ناچار دلق کهنهسالی را
دلق کهنهسالی ← خرقهٔ پیری و سالخوردگیصاحب جوهر ← صاحبِ ذات و کمالوبال ← بارِ گران و وبالچنار ← درخت چنار؛ آتشرنگ در خزان
درین وادی که خاک است اعتبار جهل و دانشها
غباری بر هوادان قصر فطرتهای عالی را
اعتبار ← ارزش و اعتبارغباری ← غبارِ حقیرفطرتهای عالی ← سرشتهای بلندهوادان ← هواخواهان؛ در هوا ماندگان
به وحدت خانهٔ دل غیر دل چیزی نمیگنجد
براین آیینه جز تهمت مدان نقش مثالی را
اگر خرسندی دل آبیار مزرعت باشد
چو تخم آبله نشو ونماکن پایمالی را
آبیار ← آبیاریکنندهتخم آبله ← بذرِ آبلهپایمالی ← زیر پا شدن
به چنگ اغنیا دامان فقر آسان نمیافتد
که چینی خاکگردد تا شود قابل سفالی را
اغنیا ← توانگراندامان فقر ← دامنِ فقرسفالی ← سفالِ سادهچینی ← چینیِ نفیس
چه امکان است بیدل منعم از غفلت برون آید
هجوم خواب خرگوش است یکسر شیر قالی را
خواب خرگوش ← خوابِ سنگینِ غفلتشیر قالی ← شیرِ نقشِ قالی؛ بیجانغفلت ← بیخبریمنعم ← توانگر و متنعم
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- خواب
- خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
- جوهر
- ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته میشود.
- آبله
- تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
- وحشت
- هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق بهسوی تنهایی.
- امکان
- جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
- غفلت
- بیخبری و بیتوجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
- کف
- کفِ دست یا کفِ آب؛ نمادِ ناپایداری و تهیدستی.
- دامان
- دامنِ جامه؛ نمادِ پناه، توسل و حریمِ محبوب.
- بساط
- گستردنی و فرش؛ کنایه از بزم، اسبابِ عیش و سامانِ دنیا.
غزلهای مرتبط