دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2550
فلک نبست ره صبح لاابالی من
فلک نبست ره صبح لاابالی من
پلگ داغ شد از وحشت غزالی من
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندلاابالی ← بیقید و بیپرواوحشت غزالی ← رمیدگی آهویی منپلگ داغ ← پلک داغشده
به نقص قانعم از مشق اعتبار کمال
دمید نقطهٔ بدر از خط هلالی من
خم بنای سجودم بلندیای دارد
که چرخ شیشه بچیند به طاق عالی من
طاق عالی ← طاق بلند و رفیعچرخ شیشه بچیند ← فلک شیشه بچیند
دماغ چینی اقبال موی بینی کیست
جنون فقر اگر نشکند سفالی من
کسی فسانهٔ ابرام تا کجا شنود
کری به گوش جهان بست هرزه نالی من
به ناله روز کنم تا ز خود برون آیم
قفس تراش برآمد شکسته بالی من
در انتظار که محومکه همچو پرتو شمع
نشسته است ز خود رفتنم حوالی من
حوالی ← پیرامونز خود رفتنم ← بیخویشیامپرتو شمع ← پرتو شمع
گدای خامشم اما به هر دری که رسم
کریم میشنود حرف بیسوالی من
بیسوالی ← بیدرخواست بودنکریم ← بخشندهٔ مطلق
طلسم من چو حباب آشیان عنقا بود
نفس پر از دو جهان کرد جای خالی من
به هر چه گوش نهی قصهٔ پریشانیست
تنیده است بر آفاق شیر قالی من
فروغ کوکب عشاق اگر به این رنگ است
به اخگری نرسد تا ابد زگالی من
چو تخم آبله بیدل سر هوس نکشید
به هیچ فصل نموهای پایمالی من
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- آبله
- تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
- هیچ
- بودِ تهی و بیاعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
- شیشه
- ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
- خم
- خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
- حباب
- پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهیبودن.
غزلهای مرتبط