› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2779

نمی‌گنجم به عالم بسکه از خود گشته‌ام فانی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه انیدشواری دشوارتر

نمی‌گنجم به عالم بسکه از خود گشته‌ام فانی

حبابم را لباس بحر تنگ آمد به عریانی

ز بس ماندم چو چشم آینه پامال حیرانی

نگاهم آب شد در حسرت پرواز مژگانی

نفس در سینه‌ام موجی‌ست از بحر پریشانی

نگه در دیده مدّ جادهٔ صحرای حیرانی

به جولانت چه حیرت زد گره بر بال پروازم

که گردم را تپیدن شد چراغ زیر دامانی

دلی تهمت‌کش یک انجمن عیب و هنر دارم.

کجا جوهر، چه زنگ، آیینه وصد رنگ حیرانی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتهمت‌کش ← پذیرنده و تحمل‌کنندهٔ تهمتجوهر ← صیقل و گوهرِ آیینهزنگ ← تیرگی و زنگارِ آیینه

من آن آوارهٔ شوقم که بر جمعیت حالم

بقدر حلقهٔ آن زلف می‌خندد پریشانی

به رمز وحشت من سخت دشوارست پی بردن

صدا چشم جهان پوشیده است از گرد عریانی

سبک چون برق می‌بایدگذشت از وادی امکان

سحرگل‌کردن اینجا نیست بی عرض گرانجانی

سحرگل‌کردن ← در سحر گل کردن؛ ظهوروادی امکان ← عالمِ ممکناتگرانجانی ← سنگینیِ جان و دلبستگی

ز فیض تازه رویی آب و رنگ باغ الفت شو

متن بر ربشهٔ تخم حسد از چین پیشانی

چه افشاند از خود دانه تا وحشت کند پاکش

نپنداری دل از اسباب برخیزد به آسانی

اسباب ← تعلقات و اسبابِ دنیاافشاند ← بپراکند و بریزدوحشت ← کناره‌گیری و عزلتِ عرفانی

سواد مقصد شوق فنا روشن نخواهد شد

غبار نقش پا چون شمع تا در دیده ننشانی

در دیده ننشانی ← در چشم ننشانده‌ای چون سرمهسواد مقصد ← تاریکیِ مقصدشوق فنا ← شوقِ نابودیِ خودغبار نقش پا ← گردِ ردِ پا

زکافر طینتی‌های دل بی‌درد می‌ترسم

که زنارم مباد از سبحه روند چون سلیمانی

زنارم ← کمربندِ کفر و ریاسبحه ← تسبیحسلیمانی ← همچون سلیمانی؛ ظاهرِ دین‌نما

بنایم را نم اشکی به غارت می‌برد بیدل

به کشتی حبابم می‌کند یک قطره توفانی

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗