› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2763

به عزم بسملم تیغ که دارد میل عریانی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه انیدشواری دشوار

به عزم بسملم تیغ که دارد میل عریانی

که در خونم قیامت می‌کند ناز گل افشانی

چه سازم در محبت با دل بی‌انفعال خود

نیفتد هیچ کافر در طلسم ناپشیمانی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌انفعال ← بی‌شرم و بی‌تأثرطلسم ناپشیمانی ← افسون و بندِ بی‌پشیمانیکافر ← منکر؛ سخت‌دل

در آن محفل که بود آیینه‌ام گلچین دیدارش

ادب می‌خواست بندد چشم من نگذاشت حیرانی

اگر هوشی‌ست پرسیدن ندارد صورت حالم

که من چون ناله‌ام صد پرده عریانتر ز عریانی

صورت حالم ← ظاهر و چهرهٔ وضع منعریانتر ز عریانی ← برهنه‌تر از خود برهنگیپرده ← لایه و پوشش

دو عالم گشت یک زخم نمک‌سود از غبار من

ز مشت خاک من دیگر چه می‌خواهد پریشانی

زخم نمک‌سود ← زخم نمک‌مالیده؛ درد مضاعفغبار من ← گرد وجود ناچیز منمشت خاک ← مشت خاک تن فانیپریشانی ← آشفتگی و پراکندگی

تنک سرمایه‌ام چون سایه پیش آفتاب او

که آنجا تا سجودی برده‌ام کم گشت پیشانی

به این ساز ضعیفی‌ها ز هر جا سر برون آرم

سر مو می‌کند مانند تصویرم‌گریبانی

تصویرم‌گریبانی ← گریبان تصویر من؛ چاک‌شدن نقشساز ضعیفی‌ها ← آهنگ و حالت ناتوانی‌هاسر مو ← تار مو؛ نازک‌ترین چیز

چو شمع از نارسایی‌های پروازم چه می‌پرسی

که شد عمر و همان در آشیان دارم پرافشانی

به کام دل چه جولان سرکنم‌کز عرصهٔ فرصت

نظر‌ها باز می‌گردد به چشم از تنگ میدانی

تنگ میدانی ← تنگی میدان؛ محدودیت مجالعرصهٔ فرصت ← پهنهٔ زمان و مجالکام دل ← خواسته و مراد دل

سحرخندی‌ست از عصیان من گرد ندامت را

بقدر سودن دستم نمک دارد پشیمانی

سحرخندی‌ست ← خندهٔ سحرآمیز و ریشخندگونه استعصیان ← نافرمانی و گناهنمک دارد پشیمانی ← پشیمانی‌اش سوز و تندی داردگرد ندامت ← گرد و غبار پشیمانی

محبت تهمت‌آلود جفا شد از شکست من

حبابم‌گرد بر دریا فشاند از خانه ویرانی

تهمت‌آلود جفا ← ستمِ آلوده به تهمتحبابم‌گرد ← گردِ حباب‌مانند منخانه ویرانی ← ویرانی خانه؛ تباهی کاشانهشکست من ← شکستگی و ناکامی من

ورق گردانی بیتابی‌ام فرصت نمی‌خواهد

سحر در جیب دارم چون چراغ چشم قربانی

دل بیتاب تا کی رام تسکین باشدم بیدل

محال است این گهر را در گره بستن ز غلتانی

بیتاب ← بی‌قرار و ناآرامرام تسکین ← رام‌شدهٔ آرامشغلتانی ← غلتیدن و ناآرامیگهر ← مروارید دل
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗