› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1922

ز من عمریست می‌گردد جدا دل

وزن مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)قافیه ادلردیف دلدشواری دشوار

ز من عمریست می‌گردد جدا دل

ندانم با که گردید آشنا دل

ز حرف عشق خارا می‌گدازد

من و رازی که نتوان‌گفت با دل

به فکر ناوک ابروکمانی

چو پیکانم گره از سینه تا دل

به امید پری مینا پرستیم

ز شوقت کرد بر ما نازها دل

نفس آیینه را زنگار یأس است

ز هستی باخت امید صفا دل

به رنگ لاله نقد دیگرم نیست

مگر از داغ خواهد خونبها دل

تپش گم کرده اشکی ناتوان چشم

گره بالیده آهی نارسا دل

ثباتی نیست بنیاد نفس را

حباب ما چه بندد بر هوا دل

مزن ای بیخبر لاف محبت

مبادا آب گردد از حیا دل

در آن معرض که جوشد شور محشر

قیامت هم تو خواهی بود با دل

حریفان از نشان من مپرسید

خیالی داشتم گم گشت با دل

فسردن بیدل از بیدردی‌ام نیست

چو موج گوهر‌م در زیر پا دل

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
هوا
هوای جو یا هوسِ نفس؛ آرزو، میل و عشقِ سوزان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗