› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1275

سپند بزم تو تا بیقرار گردد و نالد

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه ارگرددونالدردیف و نالددشواری درآمدنی

سپند بزم تو تا بیقرار گردد و نالد

تپیدن از دل من آشکار گردد و نالد

هزار کعبه و لبیک محو شوق‌پرستی

که گرد دل چو نفس یک دو بار گردد و نالد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندلبیک ← لبیک حجمحو شوق‌پرستی ← فانی در پرستش شوقچو نفس ← مانند نفس کشیدنگرد دل ← گردش به گرد دل

چه نغمه‌ها که ندارد ز خود تهی شدن من

به ذوق آنکه نفس نی سوار گردد و نالد

ز ساز جرات عشاق‌گل نکرد نوایی

مگر ضعیفی این قوم تار گردد و نالد

تار ← سیم سازساز جرات ← سازِ جسارتعشاق‌گل ← گلِ عشاق؛ نغمه عاشقاننوایی ← آهنگ و نغمه

من و تظلم الفت کدام دوست چه دشمن

ستم رسیده به هر کس دچار گردد و نالد

چو طایری که دهد آشیان به غارت آتش

نفس به گرد من خاکسار گردد و نالد

به گریه خو مکن ای دید‌ه کز چکیدن اشکی

دل شکسته مباد آشکار گردد و نالد

خو مکن ← عادت مکندل شکسته ← دل خسته و شکسته‌حالدید‌ه ← دیده؛ چشمچکیدن اشکی ← فروچکیدن اشک

هزار قافله شور جرس به چنگ امید

چه باشد اینهمه یک ناله‌وارگردد و نالد

جرس ← زنگ کاروانقافله شور ← کاروانِ هیاهوچنگ امید ← در دست امید

ز روزگار وفا چشم دارم آن همه فرصت

که سخت‌جانی من کوهسار گردد ونالد

روزگار وفا ← زمانه وفاداریسخت‌جانی ← سرسختی و دیرمیریکوهسار ← کوهستان

در آتش افکن وترک ادب مخواه ز بیدل

سپند نیست که بی‌اختیار گردد و نالد

بی‌اختیار ← ناخواسته و بی‌ارادهسپند ← اسپند که در آتش می‌پرد
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
شور
هیجان و جوش؛ نمادِ بی‌قراریِ عاشقانه و وجد.
بزم
مجلسِ شادی و باده؛ نمادِ محفلِ انس و حضور.
محو
زدوده و ناپدیدشدن؛ کنایه از فنا و استغراق در حقیقت.
ادب
حرمت و آیینِ رفتار؛ نمادِ خاموشی و فروتنیِ سالک.
الفت
انس و دوستی؛ پیوندِ مهرآمیزِ دل‌ها.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗