› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 533

طوق چون فاخته، شیرازهٔ مشت پر ماست

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه رماستردیف ماستدشواری درآمدنی

طوق چون فاخته، شیرازهٔ مشت پر ماست

حلقهٔ دود، کمند کف خاکستر ماست

همچو خاک آینهٔ صورت اُفتادگی‌ام

گرد نقش قدم راهروان جوهر ماست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجوهر ← گوهر صیقل آیینه

بسکه چون تیر گذشت از بر ما عیش شباب

محو خمیاز چو آغوش کمان پیکر ماست

آغوش کمان ← خمیدگی کمانخمیاز ← خمیازه؛ کشش رهاعیش شباب ← لذت جوانی

شوق غارت‌زده انجمن دیداریم

هر کجا آینه‌ای خون شده چشم تر ماست

غارت‌زده ← غارت‌شده و چپاول‌دیدهچشم تر ← چشم اشک‌آلود

عجز، آیینهٔ واماندگی ما نشود

طایر شوخی رنگیم و شکستن پر ماست

مست شوقیم، درین دشت، ز سرگردانی

گردبادیم و همین‌گردش سر ساغر ماست

ساغر ← پیاله شرابگردبادیم ← چون گردباد سرگردانیم

کوتهی نیست، پریشانی ما را چون زلف

سایهٔ طالع آشفته ز مو بر سر ماست

آسمان‌گرم طواف دل ما می‌گردد

مرکز دور محیط آب رخ گوهر ماست

آب رخ ← آبرو و درخششطواف ← گردش به دور کعبهمحیط ← پیرامون دایره؛ دریامرکز دور ← مرکز دایره

از دلیران جنون‌تاز بساط یاسیم

قطع امید دو عالم برش خنجر ماست

برش خنجر ← ضربه برنده خنجربساط یاسیم ← پهنه ناامیدی‌ایمجنون‌تاز ← تازنده‌به‌جنون

راحت شمع به انداز گداز است اینجا

هر قدر پیکر ما آب شود بستر ماست

ما به یک صفحه ز صد نسخه فراغت داپم

دل آشفته اگر جمع شود دفتر ماست

دفتر ← کتاب و مجموعه حالفراغت ← بی‌نیازی و آسودگی

بسکه داریم درین باغ‌کدورت بیدل

لاله‌سان آینه زنگار نشین در بر ماست

باغ‌کدورت ← باغ تیرگی و کدورتزنگار نشین ← گرفته از زنگ
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗