› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 474

وحشت مدعا جنون ثمر است

وزن فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه راستردیف استدشواری دشوارتر

وحشت مدعا جنون ثمر است

ناله بال‌فشانده ی اثر است

سوختن نشئهٔ طراوت ماست

شمع از داغ خویش گل به سر است

شب عشرت غنیمت غفلت

مژه گر باز می‌کنی سحر است

سنگ در دامن امید مبند

فرصت آیینه‌داری شرر است

ساز نومیدی اختیاری نیست

خامشی نالهٔ شکست پر است

نتوان خجلت مراد کشید

ای خوش آن ناله‌ای که بی‌اثر است

اشک گر دام مدعا طلبیست

چشم ما از قماش‌گریه تر است

وضع این بحر سخت بی‌پرواست

ورنه هر قطره قابل گهر است

سایه تا خاک پُر تفاوت نیست

از بقا تا فنا همین قدر است

درد کامل دلیل آزادیست

تا نفس ناله نیست در جگر است

همچو آیینه بسکه دلتنگیم

خانهٔ ما برون‌نشین در است

بیدل از کلفت شکست منال

بزم هستی دکان شیشه‌گر است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗