› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 463

تنم ز بند لباس تکلف آزاد است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اداستردیف استدشواری میانه

تنم ز بند لباس تکلف آزاد است

برهنگی به برم خلعت خداداد است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبند لباس ← قید و وابستگی جامهتکلف ← تصنع و خودنماییخداداد ← خدا‌داده؛ موهبت الهیخلعت ← جامهٔ افتخار

نکرد زندگی‌ام یک دم از فنا غافل

ز خود فرامشی من همیشه دریاد است

هجوم شوق ندانم چه مدعا دارد

ز سینه تا سرکویت غبار فریاد است

چه نقشهاکه نبست آرزو به پردهٔ شوق

خیال موی میان تو کلک بهزاد است

موی میان ← میان باریک چون مونقشهاکه نبست ← چه تصویرها که نکشیدپردهٔ شوق ← پرده‌نگار شوق؛ صحنهٔ اشتیاقکلک بهزاد ← قلم نگارگری بهزاد

مشو ز نالهٔ نی غافل ای نشاط‌پرست

که شمع انجمن عمر روشن از باد است

روشن از باد ← به باد وابسته و ناپایدارشمع انجمن ← چراغ جمع زندگینالهٔ نی ← صدای سوزناک نینشاط‌پرست ← جویای خوشی و لذت

حدیث زهد رها کن قلندری آموز

چه جای دانهٔ تسبیح و دام اوراد است

دام اوراد ← دامِ وردخوانی‌های مکرردانهٔ تسبیح ← دانه‌های تسبیحزهد ← پارسایی خشک و ریاضتقلندری ← آزادگی درویشانه

صفای سینه غنیمت‌شمار و عشرت کن

که کار تیره‌دلان چون غبار بر باد است

تیره‌دلان ← سیه‌دلان؛ بدطینتانصفای سینه ← پاکی و روشنی دلعشرت ← خوشی و کامرانیغنیمت‌شمار ← قدر بدان؛ غنیمت دان

ز سایهٔ مژهٔ اوکناره گیر، ای دل

تو خسته بالی و این سبزه دست صیاد است

خسته بالی ← شکسته‌بال و ناتواندست صیاد ← دام و ابزار شکارچی

غبار هستی من ناله می‌دهد بر باد

دگر چه می‌کنی ای اشک وقت امداد است

ز هست خویش مزن دم که در محیط ادب

حباب را نفس سرد خویش جلاد است

به قید جسم سبکروح متهم نشود

شرر اگر همه در سنگ باشد آزاد است

سبکروح ← سبک‌جان؛ آزاده‌خوشرر ← جرقهٔ آتشقید جسم ← بند و محدودیت تنمتهم نشود ← به اسارت متهم نگردد

نجات می‌طلبی خامشی‌گزین بیدل

که در طریق سلامت خموشی استاد است

استاد ← راهنما و آموزگار کاملخامشی‌گزین ← خاموشی اختیار کنخموشی ← سکوت و خاموشیطریق سلامت ← راه رهایی و ایمنی
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗