› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 764

آستان عشق جولانگاه هر بیباک نیست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اکنیستردیف نیستدشواری دشوارتر

آستان عشق جولانگاه هر بیباک نیست

هیچکس‌غیر از جبین‌آنجا قدم‌بر خاک نیست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآستان عشق ← آستانهٔ عشقبیباک ← بی‌پرواجولانگاه ← میدان تاخت

گریه‌کو، تا عذر غفلت خواهد از ابرکرم

می‌کشد رحمت‌تری تا چشم ما نمناک نیست

ابرکرم ← ابر بخششرحمت‌تری ← رحمت اشک‌آورعذر غفلت ← پوزش بی‌خبریگریه‌کو ← کجا گریستن

خاک می‌باید شدن در معبد تسلیم عشق

گر همه آب است اینجا بی‌تیمم پاک نیست

بی‌تیمم ← بی‌تیمم خاکیمعبد تسلیم ← پرستشگاه سرسپردگیپاک نیست ← طاهر شرعی/معنوی نیست

ریش‌گاوی، شرمی ای زاهد ز دندان طمع

شاخ طوبی ریشه‌دار شانه و مسواک نیست

دندان طمع ← دندان آزمندیریش‌گاوی ← حماقت و طمع گاوآساشاخ طوبی ← شاخهٔ درخت طوبیمسواک نیست ← مسواک و شانه نیست

گردن تسلیم در هر عضو ما آماده است

شمع این کاشانه را از سر بریدن باک نیست

تهمت وضع تظلم بر جنون ما خطاست

صبح پوشیده‌ست عریانی گریبان چاک نیست

جنون ما ← دیوانگی عاشقانهٔ ماعریانی ← برهنگی و بی‌پردگیوضع تظلم ← حالت دادخواهی و نالهگریبان چاک نیست ← یقه دریده نیست

مرکز پرگار اسراری، به ضبط خویش کوش

ورنه تا گردید رنگت گردش افلاک نیست

چشم بر احسان‌گردون دوختن دیوانگی‌ست

دانه‌ها، هشیار باشید، آسیا دلاک نیست

آسیا ← آسیاباحسان‌گردون ← بخشش فلک و روزگاردلاک نیست ← دلاک و نوازشگر نیستدوختن ← دوختن چشم؛ چشم‌داشت

کامجویان! دست در دامان نومیدی زنید

صید ما صدسال‌اگر در خون‌تپد فتراک نیست

دامان نومیدی ← دامن یأسدر خون‌تپد ← در خون بتپدفتراک نیست ← تسمهٔ صید زین نیستکامجویان ← جویای لذت

غیر مستی هر چه دارد این چمن دردسر است

خواب راحت جز به زیر سایه‌های تاک نیست

با که باید گفت بیدل ماجرای آرزو

آنچه دلخواه من است از عالم ادراک نیست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
غفلت
بی‌خبری و بی‌توجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗