› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 159

از سپند ما که می‌یابد سراغ ناله را ؟

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه الهراردیف رادشواری دشوار

از سپند ما که می‌یابد سراغ ناله را ؟

گرد پیشاهنگ کرد این کاروان دنباله را

داغ حسرت سرمه‌گرداند به دل‌ها ناله را

برلب آواز شکستن نیست جام لاله را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآواز شکستن ← صدای ترکیدن و شکستنجام لاله ← جامِ گلِ لالهداغ حسرت ← سوز حسرتسرمه‌گرداند ← همچون سرمه می‌گرداند و می‌نشاند

ما سیه بختان حباب گریهٔ نومیدی‌ایم

خانه بر آب است یک سر مردم بنگاله را

بنگاله ← سرزمین بنگالحباب ← حبابِ سست و ناپایدارخانه بر آب ← زندگی ناپایدار و متزلزلسیه بختان ← سیاه‌بختان

عقل رنگ‌آمیز، کی‌گردد حریف درد عشق

خامهٔ تصویر کی خواهد کشیدن ناله را

حریف ← همتا و هماوردخامهٔ تصویر ← قلمِ نقاشیرنگ‌آمیز ← ظاهرساز و رنگ‌کارکشیدن ناله ← نقاشی و ترسیمِ ناله

عافیت‌سنجان طریق عشق کم پیموده‌اند

دور می‌دارند ازین ره خانه جوی خاله را

خانه جوی خاله ← راه فرعی و عافیت‌جویانهطریق عشق ← راه عشقعافیت‌سنجان ← عافیت‌طلبانِ محتاط

از ره تقلید نتوان بهرة عزت‌گرفت

نشئهٔ جمعیت‌گوهر نباشد ژاله را

تقلید ← پیرویِ کورکورانهجمعیت‌گوهر ← جمع و یکپارچگی گوهرژاله ← شبنم

درتب عشقم سپندی‌گر نباشد‌گو مباش

از نفس بر روی آتش می‌نهم تبخاله را

تبخاله ← تاولِ تب بر لبدرتب عشقم ← در تب و سوزِ عشقمنفس ← دم و نفس

برق جولانی که ما را در دل آتش نشاند

می‌کند داغ از تحیر شعلهٔ جواله را

کشتهٔ آن چشم مخمورم که مد سرمه‌اش

تا سرکوی تغافل می‌کشد دنباله را

شوخی‌حسنش برون‌است‌ازخط تسخیر خط

پرتو مه می‌زند آتش‌کمند هاله را

تسخیر ← رام و مسخر کردنشوخی‌حسنش ← ناز و لطافتِ حسنِ اوهاله ← حلقهٔ نورِ گردِ ماه

مکر زاهد ابلهان را سر خط درس ریاست

سامری تعلیم باطل می‌کندگوساله را

سامری ← سامریِ گوساله‌سازِ قرآنسر خط ← سرفصل و سرلوحهمکر زاهد ← نیرنگِ زاهدِ ریاکار

روح‌را از بندجسمانی گذشتن‌مشکل است

هر گره، منزل بود درکوچهٔ نی ناله را

بندجسمانی ← قید و بندِ تنناله ← آوای برخاسته از نیگره ← گرهٔ نی؛ منزلِ ناله

سوخت دل اما چراغ مدعا روشن نشد

در جگر یارب چه آتش بود داغ لاله را

ازدل خون‌بسته بیدل نشئهٔ راحت‌مخواه

باده جز خونابه نبود ساغر تبخاله را

خونابه ← خونِ رقیق و آبکیخون‌بسته ← خونِ لخته و منجمدساغر تبخاله ← جامِ تبخاله
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗