› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 91

مکش ای آفتاب از فکر زر بر پشت آتش را

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه شتاتشراردیف اتش رادشواری نسبتاً آسان

مکش ای آفتاب از فکر زر بر پشت آتش را

ز غفلت می‌پرستی چند چون زردشت، آتش را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندزردشت ← زرتشت؛ آتش‌پرستفکر زر ← اندیشهٔ زراندوزیمی‌پرستی ← پرستش باده

به ترک ظلم، ظالم برنگردد از مزاج خود

همان اخگر بود گر جمع‌گردد مشت آتش را

اخگر ← پارهٔ آتشترک ظلم ← رها کردن ستممزاج ← سرشت

مشو با تندخویی از عدوی ساده‌دل ایمن

که آخر روی نرم آب خواهد کشت آتش را

تندخویی ← خشونت خویروی نرم ← سطح نرم؛ نرمی ظاهرعدوی ساده‌دل ← دشمن ساده‌دل

به اهل سوزکاوش داغ جانکاهی به بار آرد

چوشمع زروی نادانی مزن انگشت آتش را

داغ جانکاهی ← داغ جان‌فرسا

شرار خردهٔ زر، خرمن‌گل راست برق آخر

چرا ای غنچه بیرون نفکنی از مشت آتش را

از مشت آتش ← آتش مهارشده در مشتخرمن‌گل ← خرمن گلشرار خردهٔ زر ← جرقهٔ ریزهٔ طلا

خیال التفاتش از عتابم بیش می‌سوزد

به گرمی فرق نتوان یافت رو از پشت آتش را

التفاتش ← توجه و عنایت اورو از پشت ← روی و پشت؛ دو سوی یکسانعتابم ← سرزنش به من

نه تنها ناله زنهاری‌ست از برق عتاب او

به قدر شعله اینجا می‌دمد انگشت آتش را

انگشت آتش ← انگشت آتشین تهدیدبرق عتاب ← آذرخش سرزنشزنهاری‌ست ← فریاد امان و هشدار است

زر از دست خسان نتوان به جز سختی جدا کردن

که بی‌آهن نخواهد ریخت سنگ از مشت آتش را

بی‌آهن ← بی‌آلت آهنینخسان ← پست‌همتانسنگ از مشت آتش ← چخماق از مشت آتش

به سعی ظلم‌کی رفع مظالم می‌شود بیدل

به آب خنجروشمشیرنتوان‌کشت آتش را

مظالم ← ستم‌ها
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
غفلت
بی‌خبری و بی‌توجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
قدر
ارزش و منزلت؛ نمادِ قدرشناسیِ گوهرِ نهان.
برق
آذرخش؛ نماد جلوه آنی، سوختن ناگهانی و ناپایداری.
آفتاب
خورشید؛ نماد جلوه حقیقت که غبار و ذره در آن ناپدید است.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗