› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 992

حیا عمری‌ست با صد گردش رنگم طرف دارد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه فداردردیف دارددشواری نسبتاً آسان

حیا عمری‌ست با صد گردش رنگم طرف دارد

عرق نقاش عبرت از جبین من صدف دارد

نشد روشن صفای سینهٔ اخلاص‌کیشانت

که درباب بهم جوشیدن دل‌ها چه کف دارد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداخلاص‌کیشانت ← اهلِ اخلاصِ توبهم جوشیدن ← جوشِ با هم پیوستنکف دارد ← کفِ جوش/ظاهر دارد

به شغل لهو چندی رفع سردی‌های دوران کن

جهان حیز گرمی در خور آواز دف دارد

آواز دف ← صدا و نوایِ دفحیز گرمی ← جای و ظرفیتِ گرماشغل لهو ← کارِ خوشگذرانی

دل از فکر معیشت جمع کن از علم و فن بگذر

اگر جهل است و گر دانش همین آب و علف دارد

آب و علف ← خورد و خوراکِ حیوانیفکر معیشت ← اندیشهٔ روزی و زندگی

به توفان گاه آفات استقامت رنگ می‌بازد

درین میدان کسی گر سینه‌ای دارد هدف دارد

آفات ← بلاها و مصیبت‌هاتوفان گاه ← جایگاهِ توفان و آشوبرنگ می‌بازد ← سست و بی‌تاب می‌شود

ز اقبال عرب غافل مباشید ای عجم‌زادان

سریر اقتدار بلخ هم شاه نجف دارد

بلخ ← شهرِ باستانیِ خراسانسریر اقتدار ← تختِ فرمانرواییشاه نجف ← علی(ع)؛ شاهِ نجفعجم‌زادان ← غیرعرب‌زادگان؛ ایرانیان

جدا نپسندد از خود هیچکس مشاطهٔ خود را

مه تابان حضور شب در آغوش کلف دارد

قضا بر سجدهٔ ما بست اوج نشئهٔ عزت

طلسم آبروی خاک در پستی شرف دارد

به نومیدی چمن سیر نگارستان افسوسم

حنا داغ‌ست از رنگی که سودن‌های کف دارد

به این عجزی که می‌بینم شکوه جراتت بیدل

اگر مژگان توانی واکنی فتح دو صف دارد

شکوه جراتت ← عظمتِ شجاعتتفتح دو صف ← پیروزی بر دو صفِ جنگواکنی ← باز کنی
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
کف
کفِ دست یا کفِ آب؛ نمادِ ناپایداری و تهی‌دستی.
شب
تاریکیِ شبانه؛ نمادِ هجران، راز و خلوتِ سالک.
روشن
تابناک و آشکار؛ نمادِ آگاهی و تجلیِ معنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗