› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 307

چو اشک، آن کس که می‌چیند گلِ عیش از تپیدن‌ها

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه یدنهادشواری نسبتاً آسان

چو اشک، آن کس که می‌چیند گلِ عیش از تپیدن‌ها

بود دلتنگ اگر گوهر شود از آرمیدن‌ها

ز بس عام است در وحشت‌سرای دهر بی‌تابی

دلِ هر ذره دارد در قفس چندین تپیدن‌ها

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌تابی ← بی‌قراریتپیدن‌ها ← اضطراب و ضربان‌هاقفس ← قفسِ تنگِ وجودوحشت‌سرای دهر ← سرای رمیدگیِ دنیا

مجو آوازهٔ شهرت ز آهنگِ سبک‌روحان

صدای بالِ مرغِ رنگ نبود در پریدن‌ها

آوازهٔ شهرت ← شهرت و نام‌آوریسبک‌روحان ← سبک‌جانان و آزادگانمرغِ رنگ ← مرغِ خیالیِ رنگینپریدن‌ها ← پروازها

نگه در دیدهٔ حیرانِ ما شوخی نمی‌داند

به رنگِ چشمِ شبنم دردِ این میناست دیدن‌ها

دیدهٔ حیرانِ ← چشمِ سرگشتهشوخی ← ناز و ظرافتمیناست ← شیشه یا جامِ میناستچشمِ شبنم ← نگاهِ شفافِ شبنم

دوتا کردیم آخر خویش را در خدمت پیری

رسانیدیم بار زندگانی تا خمیدن‌ها

خدمت پیری ← خدمت و تحملِ پیریخمیدن‌ها ← خم‌شدن‌ها از سالخوردگیدوتا کردیم ← خم و دو تا ساختیم

ز رونق باز می‌ماند چو مینا شد ز می خالی

شکستِ رنگ ظاهر می‌شود در خون کشیدن‌ها

مرا از پیچ وتابِ گردباد این نکته شد روشن

که در راهِ طلب معراجِ دامان است چیدن‌ها

معراجِ دامان ← عروجِ دامن‌گیریپیچ وتابِ ← پیچش و تابچیدن‌ها ← گرفتن دامن‌ها در طلبگردباد ← بادِ چرخان

ز قطعِ الفت دل‌ها حسود آسوده ننشیند

شود خمیازهٔ مقراض افزون در بریدن‌ها

بریدن‌ها ← قطع‌کردن‌هاخمیازهٔ مقراض ← دهان‌گشودگیِ قیچیقطعِ الفت ← گسستن دوستیمقراض ← قیچی

گدازِ دردِ نومیدی تماشای دگر دارد

به رنگِ اشکِ ناسورم نظربازِ چکیدن‌ها

اشکِ ناسورم ← اشکِ زخم کهنه‌امنظربازِ چکیدن‌ها ← تماشاگرِ چکید‌ن‌هاگدازِ دردِ نومیدی ← گداختن از دردِ یأس

حباب از موج هرگز صرفهٔ طاقت نمی‌بیند

ز بالِ ما گره وامی‌کند آخر تپیدن‌ها

ز هستی گر برون تازی عدم در پیش می‌آید

درین وادی مقامی نیست غیر از نارسیدن‌ها

مجو از طفل‌خویان، فطرتِ آزادگان بیدل

به پروازِ نگه کی می‌رسد اشک از دویدن‌ها

دویدن‌ها ← دویدن‌های اشکطفل‌خویان ← کودک‌منشانفطرتِ آزادگان ← سرشتِ آزادگانپروازِ نگه ← پروازِ نگاه
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗