› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1370

گر آگهی به سیر فنا و بقا بخند

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ابخندردیف بخنددشواری درآمدنی

گر آگهی به سیر فنا و بقا بخند

عبرت بهانه‌جوست بر این خنده‌ها بخند

گل رستن و بهار دمیدن چه لازم است

در زیر لب چو آبلهٔ زیر پا بخند

افسردی ای شرر به فشار شکفتگی

آخر تو را که گفت در این تنگنا بخند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندافسردی ← پژمرده و سرد شدیتنگنا ← جای تنگ و مضیقفشار شکفتگی ← فشار شکفتن و گشودگی

مستغنی از گل است مزار شهید عشق

ای غنچه لب، توبر سر خاکم بیا بخند

شهید عشق ← کشتهٔ راه عشقغنچه لب ← ای غنچه‌لبمستغنی از گل ← بی‌نیاز از گلِ مزار

فرصت کمین وعدهٔ فردا دماغ کیست

ای گل بهار رفت برای خدا بخند

منعم! غبار چهرهٔ محتاج، شستنی‌است

بر فقر گریه گر نکنی بر غنا بخند

غبار چهرهٔ محتاج ← غبار روی نیازمندغنا ← توانگری و بی‌نیازیمنعم ← توانگر؛ برخوردار

چندین سحر به وهم پرافشان ناز رفت

یک‌گل تو نیز از لب بام هوا بخند

لب بام هوا ← لبهٔ بام هوس و هواوهم پرافشان ناز ← خیال نازِ پرپراکنیک‌گل ← تو نیز چون یک گل

در پرده خون حسرت بی‌دست و پا مریز

گاهی چو اشک گریهٔ دندان‌نما بخند

صد گل بهار منتظر یک جنون توست

آتش به صفحه‌ات زن و سرتا به پا بخند

جنون توست ← شور دیوانگی توسرتا به پا ← سراسر از سر تا پا

با صبح گفتم از چه بهار است خنده‌ات

گفت اندکی تو هم ز تکلف برآ بخند

برآ بخند ← برخیز و آزادانه بخندتکلف ← تصنع و زحمت ظاهر

بر شام ما چو شمع جوانی بسی گریست

پیری کنون تو گل کن و بر صبح ما بخند

بیدل بهار عمر شکفتن چه خنده است

ای غافل از نفس عرقی از حیا بخند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗