› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 541

چون حباب آیینهٔ ما از خموشی روشن است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ناستدشواری میانه

چون حباب آیینهٔ ما از خموشی روشن است

لب به هم بستن چراغ عافیت را روغن است

یاد آزادی‌ست گلزار اسیران قفس

زندگی‌گر عشرتی دارد امید مردن است،

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندامید مردن ← تنها امیدِ مرگعشرتی ← شادی و خوشی‌ایگلزار اسیران قفس ← باغ و شادیِ زندانیان قفس

تیره‌روزان برنیایند از لباس عاجزی

همچو گیسو سایه را افتادگی جزو تن است

افتادگی ← فروتنی و خواریِ سایهتیره‌روزان ← مردمِ تیره‌بخت و تیرهروزجزو تن ← بخشی از وجودلباس عاجزی ← جامهٔ ناتوانی و فروتنی

عیب‌پوشیهاست در سیر تجرد پیشگان

نقش پای سوزن ما بخیهٔ پیراهن است

بخیهٔ پیراهن ← بخیه و دوخت جامهتجرد پیشگان ← روندگانِ راه تجرّد و بریدنعیب‌پوشیهاست ← پوشاندن عیب‌هاستنقش پای سوزن ← جای پای سوزن؛ ردّ دوخت

سر نمی‌تابم ز برق فتنه تا دارم دلی

موج آتش جوهرآیینهٔ داغ من است

برق فتنه ← درخشش ناگهانی آشوبجوهرآیینهٔ داغ ← صیقل و حقیقتِ آیینهٔ داغ منسر نمی‌تابم ← سر نمی‌پیچم؛ نمی‌گریزمموج آتش ← شعلهٔ مواج آتش

اطلس افلاک بیش از پردهٔ چشمی نبود

چون نگه عریانی‌ام از تنگی پیراهن است

نیست از مشق ادب در فکر خویش افتاد نم

غنچه تا سر درگریبان است پا در دامن است

واصلان را سرمه می‌باشد غبار حادثات

چشم‌ماهی از سواد موج دریا روشن است

سرمه ← سیاهی چشم‌روشنی‌بخشسواد موج ← سیاهی و تیرگی موجغبار حادثات ← گردِ پیشامدها و بلاهاواصلان ← رسیدگان به حقچشم‌ماهی ← چشم ماهی

لاله‌سان از عبرت حال دل پرخون مپرس

داغ چندین گلخنم آیینه‌دارگلشن است

آیینه‌دارگلشن ← آیینه‌دار باغ؛ نمایانگر گلستانعبرت حال ← پند و عبرتِ حال دللاله‌سان ← همچون لالهگلخنم ← آتشدان و کورهٔ من

حلقهٔ‌گرداب غیر از پیچش امواج نیست

عقدهٔ کاری که من دارم هجوم ناخن است

حلقهٔ‌گرداب ← دایرهٔ چرخش گردابعقدهٔ کاری ← گره و مشکلِ کارهجوم ناخن ← حمله‌ور شدن ناخن برای گشودن گرهپیچش امواج ← تاب و پیچ موج‌ها

ای زتیغ مرگ غافل بر نفس چندین مناز

نیست جز نقش حباب آن سر که موجش گردن است

بر نفس چندین مناز ← بر دم و جان بسیار ننازموجش گردن ← موجْ گردنِ آن سر استنقش حباب ← تصویر و نقشِ حبابِ ناپایدار

همچو دریا بیدل از موج بزرگی دم مزن

پشت دست خود به دندان ندامت‌کندن است

دم مزن ← سخن مگو؛ لاف مزنموج بزرگی ← ادّعای عظمت و بزرگیندامت‌کندن ← پشیمانی خوردنپشت دست خود به دندان ← پشیمانیِ سخت
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗