› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1465

حق‌مشربان دمی که به تحقیق رو کنند

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه وکنندردیف کننددشواری میانه

حق‌مشربان دمی که به تحقیق رو کنند

خود را ز خود برند به جایی که او کنند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداو کنند ← او سازند؛ در او فانی کنندتحقیق ← حقیقت‌جوییحق‌مشربان ← اهلِ مشربِ حقز خود برند ← از خود بی‌خود کنند

بر دوش غیر تکیه ز دردی‌کشان خط‌است

دستی مگر به گردن خود چون سبو کنند

خط‌است ← خطاست، نارواستدردی‌کشان ← دردی‌نوشان؛ رندانِ دردکشسبو ← کوزهٔ شراب

مشتاق جلوهٔ تو ندارد دماغ گل

اینجا دل شکسته به یاد تو بو کنند

زین گلستان به سیر خزان نیز قانعیم

رنگ شکسته کاش به ما روبرو کنند

رنگ شکسته ← رنگِ پریده و شکسته‌حالروبرو کنند ← روبه‌رو سازندسیر خزان ← گشت‌وگذار در خزان

مضمون تازه بی‌نقط انتخاب نیست

هرجا دلی بود گرو زلف او کنند

انتخاب نیست ← برگزیده نیستبی‌نقط ← بی‌نقطه؛ بی‌گزینشِ دقیقمضمون تازه ← معنایِ نوگرو زلف ← گرو و رهنِ زلف

پر سرکش است حسن، همان به که بیدلان

آیینه‌داری دل بی‌آرزو کنند

ای خرمنت هوا نشوی غرهٔ نفس

زین ریشه‌ها که سیر خزان در نمو کنند

حیرت متاع‌گرمی بازار وهم باش

یکسوست آنچه در نظرت چارسو کنند

بازار وهم ← بازارِ پندارحیرت ← سرگشتگیمتاع‌گرمی ← گرمی‌بخشِ کالا؛ رونق‌دهچارسو ← چهارسو؛ بازارِ چندجهتهیکسوست ← یک‌سو و یگانه است

تا حشر روسیاهی داغ خجالت است

مردان دمی که چون سپر از پشت رو کنند

تمثال عافیت نکند گرد از بن بساط

آیینه‌ها مگر به شکستن غلو کنند

آسوده زی که اهل فنا پیش از انتقام

از وضع خویش خاک به چشم عدو کنند

بیدل چو تار ساز جهانگیر شهرتند

در پرده هم گر اهل سخن‌گفتگوکنند

تار ساز ← تارِ سازِ موسیقیجهانگیر شهرتند ← شهرتِ جهان‌گیرنددر پرده ← در پردهٔ موسیقی؛ نهانسخن‌گفتگوکنند ← گفتگو کنند
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗