› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 768

دیده‌ای راکه به نظاره دل محرم نیست

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه منیستردیف نیستدشواری دشوارتر

دیده‌ای راکه به نظاره دل محرم نیست

مژه برهم زدن از دست تاسف کم نیست

موج در آب‌گهر آینهٔ همواری‌ست

دل اگر جمع شود کار هوس در هم نیست

حسن را بی‌عرق شرم طراوت نبود

گل کاغذ به از آن گل که بر او شبنم نیست

درد معشوق فزونتر ز غم عشاق است

چاک چون سینهٔ گندم به دل آدم نیست

موی ژولیده مدان جوهر تجرید جنون

که سرافرازی قدر علم از پرچم نیست

همچو ابر آینه‌دار عرق شرم توایم

خاک ما گر همه بر باد رود بی‌نم نیست

غیرتت پردهٔ‌غفلت به دل و دیده‌گماشت

تا تو پیدا نشوی آینه در عالم نیست

طوطی‌ات هیچ رهی‌ آینهٔ دل نشکافت

تا بدانی که تو را جز تو کسی همدم نیست

ای جنون داغ شو ازکلفت عریانی من

دامنش داده‌ام از دست و گریبان هم نیست

هستی عاریت‌ام سجده به پیشانی بست

دوش هرکس به ته بار رود بی‌خم نیست

باعث وحشت جسم است نفسها بیدل

خاک تا هم نفس باد بود بی‌رم نیست

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗