› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 545

ای کعبه جو یقینی اگر کار بستن است

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه اربستناستردیف بستن استدشواری میانه

ای کعبه جو یقینی اگر کار بستن است

احرام بستنت همه زنار بستن است

گر محرمی علم نفرازی به حرف پوچ

این پنبه پرچمی‌ست که بر دار بستن است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبر دار بستن ← بر دار آویختنحرف پوچ ← سخنِ بی‌معناعلم نفرازی ← برافراشتنِ پرچممحرمی ← آشنایی و محرم‌بودن

باید به خون هر دو جهان دست شستنت

مشاطه‌گر حنا به کف یار بستن است

حنا به کف یار ← بستن حنا بر دستِ یاردست شستنت ← دست شستن تو؛ دل‌کندنمشاطه‌گر ← آرایشگر

چون سایه عالمی‌ست به زیر نگین ما

گر سر به دوش جبههٔ هموار بستن است

عبرت زکارگاه عمل موج می‌زد

ساز شکسته را چقدر تار بستن است

منگر به لفظ و معنی‌ام از کم‌بضاعتی

تنگی برای قیافه‌تکرار بستن است

تنگی ← تنگدستیِ لفظقیافه‌تکرار ← ظاهرِ تکرارِ لفظکم‌بضاعتی ← کم‌مایگی و فقرِ سرمایه

ای صرصر انتظار چراغان اعتبار

در‌ها گشوده‌ای که به یک بار بستن است

سست است بار قافلهٔ عافیت هنوز

پر بسته‌ایم نوبت منقار بستن است

پر نامجو مباش که نقش نگین عجز

پیشانی شکسته به دیوار بستن است

به دیوار بستن ← بر دیوار کوفتن؛ خوارینامجو ← جویای نام و شهرتنقش نگین عجز ← نقشِ نگینِ ناتوانیپیشانی شکسته ← پیشانیِ شکسته از سجود

در خاکدان دهر مچین دستگاه ناز

گر بر سر مزار چه دستار بستن است

بیدل مباش غرهٔ تحصیل مدعا

در مزرعی که خوشه همان بار بستن است

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
عافیت
تندرستی و آسودگی؛ سلامتِ جان و رهایی از آشوبِ تعلق.
کف
کفِ دست یا کفِ آب؛ نمادِ ناپایداری و تهی‌دستی.
عالمی
یک جهان، بسیار؛ کنایه از فراوانی و کثرتِ بی‌پایان.
حرف
سخن و کلمه؛ نمادِ گفتار در برابرِ خاموشیِ معنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗