› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2155

می‌پرست ایجادم نشئهٔ ازل دارم

وزن فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلن (مقتضب مثمن مطوی مقطوع)قافیه لدارمردیف دارمدشواری دشوارتر

می‌پرست ایجادم نشئهٔ ازل دارم

همچو دانهٔ انگور شیشه در بغل دارم

گر دهند بر بادم رقص می‌کنم شادم

خاک عجز بنیادم، طبع بی‌خلل دارم

آفتاب در کار است سایه گو به غارت رو

چون منی اگر گم شد چون تویی بدل دارم

معنی بلند من فهم تُند می‌خواهد

سیر فکرم آسان نیست کوهم و کُتل دارم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسیر فکرم ← سیر فکر منفهم تُند ← فهم تیز و زیرکمعنی بلند ← معنای والاکُتل ← گردنه و کتل کوه

از منی تَنزل کن، او شو و تویی گل کن

اندکی تامل کن نکتهٔ محتمل دارم

تویی گل کن ← تویی را گل کن؛ بشکفتَنزل کن ← فرود آیمنی ← انانیت و خودینکتهٔ محتمل ← نکتهٔ پذیرفتنی

حق برونِ مردم نیست، جوش باده بی‌خُم نیست

راه مدعا گم نیست، عرض مبتذل دارم

برونِ مردم ← بیرون از مردمبی‌خُم ← بدون خمجوش باده ← جوشش شرابعرض مبتذل ← سخن ساده و عامیانهمدعا ← مقصود

دل مُشبک است امروز از خدنگ بیدادت

محو لذت شوقم، شانی از عسل دارم

خدنگ بیدادت ← تیر بیداد توشانی از عسل ← شانهٔ عسلمحو لذت شوقم ← محو لذت شوق‌اممُشبک ← سوراخ‌سوراخ و شبکه‌وار

سنگ هم به حال من گریه گر کند برجاست

بی‌تو زنده‌ام یعنی مرگ بی‌اجل دارم

برجاست ← بجاستمرگ بی‌اجل ← مرگ بی‌زمان و بی‌اجل

ترک سود و سودا کن، قطع هر تمنا کن

می خور و طرب‌ها کن، من هم این عمل دارم

بحر قدرتم بیدل، موج‌خیز معنی‌ها

مصرعی اگر خواهم سَرکنم، غزل دارم

بحر قدرتم ← دریای قدرت منسَرکنم ← آغاز کنممصرعی ← یک مصرعموج‌خیز ← موج‌خیز
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
بحر
دریا؛ نماد وحدت و هستی بیکران که قطره در آن محو می‌شود.
محو
زدوده و ناپدیدشدن؛ کنایه از فنا و استغراق در حقیقت.
بلند
رفیع و والا؛ نمادِ همتِ بزرگ و سرفرازی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗