› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2655

آه که با دلم نبست عهد وفاق الفتی

وزن مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه تیدشواری دشوارتر

آه که با دلم نبست عهد وفاق الفتی

چون نفسم به سر شکست گرد هوای غربتی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندالفتی ← دوستی و انسعهد وفاق ← پیمان سازگاریهوای غربتی ← هوس و حال غربت

جنس کساد جوهرم نیست قبول هیچکس

خاک خورد مگر ز شرم سجدهٔ هیچ قیمتی

داد ز کم بضاعتی آه ز سست همتی

معصیت آتشی نیافت در خور ابر رحمتی

چند خراشدم دماغ دود چراغ آرزو

یأس حصول مدعاست ای دم سرد همتی

خراشدم دماغ ← دماغ‌سوز و آزرده شدمدم سرد ← دم سرد؛ مأیوس‌کنندهدود چراغ ← دود چراغ آرزویأس حصول ← ناامیدی از رسیدن

آفت اعتبار کس ننگ مقلدی مباد

سوخت بنای شمع من گریهٔ بی‌ندامتی

آفت اعتبار ← آسیب آبروبنای شمع ← ساختار وجود شمع‌مانندبی‌ندامتی ← بی‌پشیمانیننگ مقلدی ← رسوایی تقلیدگری

ریگ روان کجا برد شکوهٔ درد جستجو

از تک هرزه دو ندید آبله هم مروتی

دل به گداز غم نساخت دیده ز بی‌نمی گداخت

داد ندامتم نداد یک دو عرق خجالتی

بی‌نمی ← بی‌اشکی؛ خشکی دیدهعرق خجالتی ← عرق شرمساریگداز غم ← گداختگی از اندوه

با همه امتلای کام نیست ز حرص سیری‌ام

کاش دمی چو بندنی‌لب گزدم حلاوتی

امتلای کام ← سیری و پر بودن کامبندنی‌لب ← لب‌بسته؛ خاموشحرص ← آزمندیحلاوتی ← شیرینی و لذت

همت سعی نیستی تا به کجا رساندم

خاک مرا به چرخ برد یاد بلند قامتی

همدم صبح محشرم در تک و پوی جانکنی

تا نفسم به لب رسد می‌گذرد قیامتی

راحت بوریای فقر ناز هزار جلوه داشت

من به گمان خوب بخت پا زده‌ام به دولتی

بوریای فقر ← حصیر فقر؛ سادهٔ درویشیخوب بخت ← نیک‌بختی پنداریدولتی ← دولت و کامرانیناز هزار جلوه ← ناز با جلوه‌های بسیار

بیدل اگر تو محرمی دم مزن از حدیث عشق

بست زبان علم و فن معنی بی‌عبارتی

بی‌عبارتی ← بی‌زبان و بیان‌ناپذیرحدیث عشق ← سخن عشقمحرمی ← محرم راز
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗