› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1887

چه دهد تردد هرزه‌ات ز حضور سیر و سفر به کف

وزن متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه ربهکفدشواری نسبتاً آسان

چه دهد تردد هرزه‌ات ز حضور سیر و سفر به کف

که به راه ما نگذشته‌ای قدمی ز آبله سر به کف

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآبله ← تاول پای از رنج راهتردد هرزه‌ات ← سرگردانی بیهوده‌اتحضور ← حاضر بودن و آگاهی معنویسر به کف ← سر در دست؛ آمادهٔ فدا

دلت از هوس نزدوده‌ای، ره معنی‌ای نگشوده‌ای

ز جنون سر به هوا مرو، چو سحاب دامن تر به کف

جنون ← شوریدگی و دیوانگی عشقدامن تر ← دامن خیس از اشک یا بارانسحاب ← ابر باران‌زانزدوده‌ای ← پاک نکرده‌ایهوس ← میل نفسانی و هوس

ستم است میل طبیعتت به غبار عالم بی‌بقا

ز محیط تا قدحت رسد مشکن خمار نظر به کف

بی‌بقا ← ناپایدار و فانیخمار ← نشئگی و تشنگی پس از مستیغبار عالم ← آلودگی و کدورت دنیامحیط ← اقیانوس و دریای بزرگمیل طبیعتت ← گرایش طبع و نفس تونظر به کف ← نگاه در دست؛ چشم‌داشت

ز غرور طاقت بی‌یقین مفروش ما و من آنقدر

که رسی به عرصهٔ امتحان ز گداز زهره جگر به کف

جگر به کف ← جگر در دست؛ نهایت رنجطاقت بی‌یقین ← تحمل سست و بی‌استوارعرصهٔ امتحان ← میدان آزمایش و ابتلاغرور ← تکبر و خودبینیما و من ← خودبینی و انانیتگداز زهره ← گداختن زهره از ترس

کشد از مزاج تو تا به کی در فیض تهمت بستگی

زگشاد عقدهٔ دست و دل، به درآ کلید سحر به‌کف

به‌کف ← در دست و آمادهتهمت بستگی ← اتهام بسته بودن و حجابدر فیض ← مانع فیض و رحمتعقدهٔ دست و دل ← گره گرفتگی عمل و باطنمزاج ← طبع و سرشتکلید سحر ← رمز گشایش جادویی

تو بهشت نقد حقیقتی به امید نسیه الم مکش

بگذر ز عشرت مبهمی که رسد زمان دگر به کف

الم مکش ← رنج مبر و درد مکشزمان دگر ← وقت دیگر و آیندهعشرت مبهمی ← خوشی نامعلوم و مبهمنسیه ← وعدهٔ آینده و غیرحاضر

نه مرا بضاعت و طاقتی نه تو را دماغ مروتی

ز نیاز پنبه در آستین چه برم به سنگ شرر به کف

بضاعت ← سرمایه و توان مالیبه کف ← در دست داشتندماغ مروتی ← ذوق و حال جوانمردیسنگ شرر ← سنگ آتش‌زنه و شراره‌زاپنبه در آستین ← نرمی و تظاهر به نرمی

به غبار نم زده داشتم دو جهان ذخیرهٔ عافیت

چو سحر زدم به فضولی‌ای که نه بال ماند و نه پر به کف

بال ← بال پرواز و توانذخیرهٔ عافیت ← اندوختهٔ سلامت و آسودگیغبار نم ← غبار اندک نم‌دار؛ خاکساریفضولی‌ای ← دخالت بیهوده و گستاخیپر به کف ← پر در دست؛ بی‌توانی کامل

به هزار گنج گهر کسی نخرد برات مسلمی

به حقیقت گل این چمن نرسیده خواجهٔ زر به کف

برات مسلمی ← حوالهٔ قطعی و پذیرفتهبه کف ← در دست و صاحبحقیقت گل ← ذات و اصل گل این باغخواجهٔ زر ← مالک زر و ثروت‌مند

نه به عزت آنهمه مایلم نه به جاه و رتبه مقابلم

صدف قناعت بیدلم ز دل شکسته‌گهر به کف

جاه و رتبه ← مقام و منزلت دنیویشکسته‌گهر ← گوهر شکسته و بی‌بهاصدف قناعت ← پوستهٔ قناعت‌پیشگیعزت ← جاه و بزرگی ظاهریمقابلم ← رقیب و هم‌طراز نیستم
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗