› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1851

گشتم از بی‌دست و پاییها به خشک و تر محیط

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه رمحیطردیف محیطدشواری دشوار

گشتم از بی‌دست و پاییها به خشک و تر محیط

کشتی از تسلیم پیدا کرد ساحل در محیط

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌دست و پاییها ← درماندگی‌هاتسلیم ← سرسپردگیخشک و تر ← همه جا؛ خشکی و دریامحیط ← اقیانوس

قاصدان شوق یکسر ناخدایی می‌کنند

موج‌ها دارد ز چشمم تا در دلبر محیط

دل به هر اندیشه فال انقلابی می‌زند

می‌کند از هر نسیمی نسخهٔ ابتر محیط

فال انقلابی ← پیشگویی آشفتگیمحیط ← اقیانوسنسخهٔ ابتر ← دستور یا نسخه ناتمامنسیمی ← هر باد و اثر گذرا

گر چنین افسردگی جوشد ز طبع روزگار

رفته رفته می‌خزد در دیدهٔ گوهر محیط

افسردگی ← سردی و بی‌حالیدیدهٔ گوهر ← چشم مرواریدطبع روزگار ← سرشت زمانهمحیط ← اقیانوس

شوخی برگ نگه در دیدهٔ آیینه نیست

همچو گوهر موج ما را گشت چشم تر محیط

طبع چون ممتاز اعیان شد وطن هم غربتست

می‌کند حاصل گهر گرد یتیمی در محیط

غربتست ← غربت استمحیط ← اقیانوسممتاز اعیان ← برگزیده بزرگانگرد یتیمی ← غبار تنهایی و بی‌کسیگهر ← مروارید

هر قدر ساز تعلق بیش، وحشت بیشتر

می‌گشاید در خور امواج بال و پر محیط

شفقت حال ضعیفان بر بزرگان ننگ نیست

خار و خس را همچو گل جا می‌دهد بر سر محیط

چون به عزلت خو گرفتی فکر آزادی خطاست

آب گوهر گشته نتواند شدن دیگر محیط

چشم حیران مرا آیینه‌ای فهمیده است

در طلسم گوهر من نیست بی‌لنگر محیط

محرم او کیست، گرد خویش می‌گردیده باش

حلقه‌ای دارد ز گردابت برون در محیط

حلقه‌ای ← دایره و حلقهمحرم ← محرم رازمحیط ← اقیانوسگرد خویش ← پیرامون خودگردابت ← گرداب تو

دستگاه مستی ارباب معنی باده نیست

بیدل از چشم تر خود می‌کشد ساغر محیط

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗