› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1518

چون آب روان پر مگذر بی‌خبر از خود

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه رازخودردیف از خوددشواری نسبتاً آسان

چون آب روان پر مگذر بی‌خبر از خود

کز هرچه گذشتی، نگذشتی مگر از خود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌خبر از خود ← غافل از خویشتننگذشتی مگر از خود ← جز از خود عبور نکردیپر مگذر ← شتابان مگذر

در بارگه عشق نه ردی نه قبولی‌ست

ای تحفه‌کش هیچ تو خود را ببر از خود

بارگه عشق ← بارگاه و درگاه عشقتحفه‌کش ← آورندهٔ هدیهردی ← رد و نپذیرفتنقبولی‌ست ← پذیرفته شدن استهیچ ← نیستی و تهی‌دستی

گرد نفسی بیش ندارد سحر اینجا

کم نیست دهی عرض اثر این قدر از خود

در پلهٔ موهومی ما کوه گران است

سنگی که ندارد به ترازو شرر از خود

چشمی بگشا منشاء پرواز همین است

چون بیضه شکستی دمدت بال و پر از خود

بال و پر ← بال و پرِ پروازبیضه ← تخم؛ پوستهٔ خودیدمدت ← دمید و روییدمنشاء پرواز ← خاستگاه و آغاز پرواز

هیهات به صد دشت و در از وهم دویدیم

اما نرسیدیم به گرد اثر از خود

گر تا به ابد در غم اسباب بمیرد

عالم همه راضی‌ست به این دردسر از خود

از خود ← برخاسته از خویشتندردسر ← زحمت و رنج بیهودهغم اسباب ← اندوه تعلقات و وسایل دنیا

افتاد به گردن، غم پیری، چه توان‌کرد

زبن حلقه هم افسوس نرفتم بدر از خود

سیر سر زانو هم از افسون جنون بود

افکند خیالم به جهان دگر از خود

سهل است گذشتن ز هوس‌های دو عالم

گر مرد رهی یک دو قدم درگذر از خود

یاران عدم تاز، غبار تپشی چند

پیش از تو فشاندند درین دشت و دراز خود

دشت و دراز ← پهنهٔ گستردهعدم تاز ← تازنده به‌سوی نیستیغبار تپشی ← گرد برخاسته از تپش

واکش به تسلیکدهٔ کنج تغافل

بشنو من و مای همه چون گوش کر از خود

تسلیکدهٔ ← جایگاه تسلیواکش ← عقب بکش؛ بازگردانکنج تغافل ← گوشهٔ خود را به غفلت زدنگوش کر ← ناشنوا؛ بی‌اعتنا

ای موج‌گر احسان طلب در نظر تست

در وصل‌گهر هم نگشایی‌کمر از خود

احسان طلب ← خواهان احسان و بخششموج‌گر ← موج‌ساز؛ آشوب‌گرنگشایی‌کمر ← کمر خدمت نمی‌گشاییوصل‌گهر ← مروارید وصال

آیینه شدن چیست درین محفل عبرت

هنگامه تراشیدن عیب و هنر از خود

در خلق گر انصاف شود آینه‌دارت

بیدل چو خودت کس ننماید بتر از خود

آینه‌دارت ← آینه‌دار تو؛ نشان‌دهندهٔ توانصاف ← داوری دادگرانهبتر از خود ← بدتر از خویشتن
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗