دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1233
آگاهی دل انجمن اختلاف شد
آگاهی دل انجمن اختلاف شد
عکسش فرو گرفت چو آیینه صاف شد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندانجمن اختلاف ← جمع پریشانی و ناسازگاریعکسش ← بازتاب و تصویرشفرو گرفت ← فراگرفت
کام و زبان به سرمهاش از خاک پرکند
گویاییای که تشنهٔ لاف و گزاف شد
سرمهاش ← سرمه خاک درگاهشلاف و گزاف ← ادعاهای پوچگویاییای ← سخنگوییای
بر چینیات مناز که خاقان به آن غرور
چندی به سر نیامده مویینهباف شد
خاقان ← پادشاه چینمویینهباف ← بافنده فرش موئین؛ فرودستچینیات ← ظرف چینیات
میل غذاست مرکز بنیاد زندگی
پیچید معده بر هوس جوع و ناف شد
جوع ← گرسنگیمیل غذاست ← اشتهای خوراک استناف شد ← به ناف پیچید؛ سخت گرسنه
مستغنیام ز دیر و حرم کرد بیخودی
برگرد خویش گردش رنگم طواف شد
بیخودی ← بیخویشتنی عرفانیدیر و حرم ← معبد و حرمطواف ← طواف کعبه؛ گردش عبادیمستغنیام ← بینیازم
آخر به ناله دعوی طاقت نرفت پیش
لب بستنم به عجز دوام اعتراف شد
دعوی طاقت ← ادعای شکیباییدوام اعتراف ← استمرار اقرارعجز ← ناتوانی
پیری گره ز رشتهٔ جان سختیام گشود
قد خمیده تیشهٔ خاراشکاف شد
تیشهٔ خاراشکاف ← تیشه شکافنده خاررشتهٔ جان ← تار جانقد خمیده ← قامت خمیده پیری
مردان به شرم جوهر غیرت نهفتهاند
تیغ از حجاب زنگ مقیم غلاف شد
جوهر غیرت ← گوهر غیرتحجاب زنگ ← پرده زنگزدگیمقیم غلاف ← ساکن غلاف؛ نهفته
فهمیده نِه قدم که کمالات راستی
ننگ هزار جاده ز یک انحراف شد
انحراف ← کجروی از راهنِه قدم ← قدم بنه؛ گام بگذارکمالات راستی ← کمالهای راستی
با خامشی بساز که خواهد گشاد لب
میدان هم کشیدن اهل مصاف شد
بیدل به چارسوی برودت رواج دهر
گردکساد، جنس وفا را لحاف شد
رواج دهر ← رونق زمانهلحاف ← رواندازچارسوی برودت ← بازار سردی روزگارگردکساد ← غبار بیرونقی
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
- قدم
- پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
- تیغ
- شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
- زبان
- عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
- جوهر
- ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته میشود.
- ننگ
- عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
- زندگی
- حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
- رشته
- نخ و بند؛ نمادِ پیوند، تعلق و سلسله جان.
- انجمن
- مجلس و گردِهمایی؛ نمادِ محفلِ انس و جمعِ یاران.
غزلهای مرتبط