› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 737

وضع خطوط جبین از قلم مبهمی‌ست

وزن مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه میستدشواری دشوارتر

وضع خطوط جبین از قلم مبهمی‌ست

شبهه چه خواند کسی د رورق ما نمی‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخطوط جبین ← چین و خطوط پیشانیشبهه ← تردید و گمان ناروشنمبهمی‌ست ← نوشته‌ای ناروشن و دوپهلو

در کلف آباد وهم درد محبت کراست

مقتضی دود و گرد گریهٔ بی‌ماتمیست

بی‌ماتمیست ← گریه بی‌سوگ و بی‌مصیبت ظاهریمقتضی ← لازم و خواهانِوهم ← پندار و خیال فریبندهکلف آباد ← سرزمین لکّه و تیرگی وهم

بی‌عرق شرم نیست از من و ما دم زدن

در نفس ما چو صبح آینهٔ شبنمی‌ست

آینهٔ شبنمی‌ست ← آینهٔ بسیار سست و زودگذردم زدن ← سخن گفتن و لاف زدنمن و ما ← منیت و خودبینی

الفت دل رهزن است ورنه درین دشت و در

پای طلب زآبله برپل آب‌کمیست

آب‌کمیست ← آبی بسیار کم‌عمقالفت دل ← دلبستگی و انس قلبیرهزن ← دزد راه و مانع سلوک

محرم خود نیستی ورنه به رنگ هلال

سر به فلک سودنت سوی گریبان خمی‌ست

رنگ هلال ← همچون ماه نو خمیدهفلک ← آسمانمحرم خود ← آگاه و آشنا به باطن خویشگریبان خمی‌ست ← سوی یقهٔ خمیده؛ فروتنی

زخم دلت گندمی ست در غم سودای نان

پشت و شکم گر به هم سوده شود مرهمی‌ست

سودای نان ← حرص معاش و روزیسوده شود ← ساییده و به هم فشرده شودمرهمی‌ست ← دوای التیام زخمگندمی ست ← زخمی به رنگ گندم؛ کهنه

معنی مغشوش حرص تا شود آیینه‌ات

درکف دست فسوس نیز خط توامیست

حرص ← آزمندیخط توامیست ← خط همزاد کفِ دستفسوس ← افسوس و پشیمانیمغشوش ← آمیخته و تیره

هر چه دمید از نفس رفت به باد هوس

رشتهٔ دیگر مبند نغمهٔ سازت رمی‌ست

طالب ویرانه‌ها غیر جنونت که کرد

آنچه تو خواندی بهشت خانهٔ بی‌آدمیست

جنونت ← دیوانگی توخانهٔ بی‌آدمیست ← سرایی خالی از انسانویرانه‌ها ← خرابه‌ها و جای متروک

نیست حضور دلت جز به حساب ادب

از نفس آگاه باش شیشه‌گریها دمی‌ست

حساب ادب ← رعایت ادب و حد نگه داشتنحضور دلت ← حضور قلب و توجه باطنیدمی‌ست ← لحظه‌ای و ناپایدارشیشه‌گریها ← کارهای شکنندهٔ شیشه‌گری

نشئهٔ عشق و هوس باز درتن جا کجاست

گر همه خمیازه است ساغر عیش جمیست

جمیست ← از آنِ جمشید؛ تمام‌عیارخمیازه ← کشش و دهان‌درهٔ شوقساغر عیش ← جام کامرانینشئهٔ عشق ← مستی عشق

شعلهٔ درد غرور تاخته در هر دماغ

خلق سراپا چو شمع یک علم و پرچمیست

درد غرور ← رنج و آتش خودبینیدماغ ← سرشت و مشرب ذهنعلم و پرچمیست ← یکسر دودِ علم و پرچم شمع

جست دل از پیر عقل باعث اخفای راز

گفت در این انجمن دیدهٔ نامحرمی‌ست

اخفای راز ← پنهان داشتن رازنامحرمی‌ست ← چشم بیگانه و ناشایستپیر عقل ← خردِ پیرآسا و راهبر

شیخ و برهمن همان مست خیال خودند

آگهی اینجا کراست بیدل ما عالمی‌ست

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗