› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1405

نشد آنکه شعلهٔ وحشتی به دل فسرده فسون کند

وزن متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه ونکنددشواری دشوارتر

نشد آنکه شعلهٔ وحشتی به دل فسرده فسون کند

به زمین‌تپم به فلک روم چه جنون کنم که جنون کند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددل فسرده ← دلِ سرد و افسردهزمین‌تپم ← بر خاک می‌تپم و بی‌قرارمشعلهٔ وحشتی ← آتشِ بیم و هیبتفسون کند ← افسون کند؛ جادو کند

به فسانهٔ هوس طرب، تهی از خودیم و پر از طلب

چه دمد ز صنعت صفر نی به جز اینکه ناله فزون کند

به خیال گردش چشم او چمنی‌ست صرف غبار من

که ز دور اگر نظرم کنی مژه کار بوقلمون کند

بوقلمون ← رنگ‌به‌رنگ؛ متغیرصرف غبار ← سراسر غبار و ناچیزمژه ← موی پلکگردش چشم ← چرخش و غمزهٔ چشم

ز جراحت دل ناتوان به خیال او ندهم نشان

که مباد آن کف نازنین به فسوس ساید و خون کند

جراحت دل ← زخمِ دلخون کند ← خون‌آلود کندفسوس ← افسوس و تمسخرکف نازنین ← دستِ لطیف و زیبا

به چنین زبونی دست و دل، ز صنایع املم خجل

که سر خسی اگرش دهم به هزار خانه ستون کند

خسی ← خاشاک و چیز ناچیززبونی دست و دل ← ناتوانی و درماندگیستون کند ← تکیه و ستون سازد

کف پا عروج جبین شود، بن خاک عرش برین شود

شود آنچنان و چنین شود که علاج همت دون کند

نه فسانه‌ساز حلاوتی، نه ترانه مایهٔ عشرتی

به فسون ز پردهٔ گوش ما چه امید پنبه برون کند

ترانه مایهٔ عشرتی ← سرودِ مایهٔ شادمانیفسانه‌ساز حلاوتی ← افسانه‌پردازِ شیرینی سخنفسون ← افسون و جادوپنبه برون کند ← پنبه از گوش درآورد؛ بیدار کند

نزدم ز قسمت خشک و تر، به تردد هوس دگر

که نهال بخت سیاه اگر گلی آورد شبیخون کند

تردد هوس ← دودلیِ خواهششبیخون کند ← ناگهانی حمله کندقسمت خشک و تر ← بهرهٔ خوب و بدِ تقدیرنهال بخت سیاه ← درختِ بختِ بد

چمن تحیر بیدلم که سحاب رشحهٔ خامه‌اش

به تأملی گهر افکند سر قطره‌ای که نگون کند

تأملی ← اندیشیدنی کوتاهتحیر بیدلم ← سرگشتگیِ دلِ بیدلسحاب رشحهٔ خامه‌اش ← ابرِ چکیدهٔ قلمشنگون کند ← واژگون و سرازیر کندگهر افکند ← مروارید فرو ریزد
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗