› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2605

تار پیراهن حیاست نگاه

وزن فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه استنگاهردیف نگاهدشواری دشوار

تار پیراهن حیاست نگاه

کاسهٔ چشم را صداست نگاه

حیرت آیینهٔ زمینگیری‌ست

مژه تا نیست بی‌عصاست نگاه

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌عصاست ← بی‌عصا و بی‌تکیه استحیرت ← سرگشتگیِ عرفانیزمینگیری‌ست ← زمین‌گیرکننده است

شبنم من به وصل گل چه کند

که ز چشم ترم جداست نگاه

همه آفاق نرگسستان‌ست

چشم گو باز شو کجاست نگاه

آفاق ← کرانه‌ها؛ سراسرِ جهاننرگسستان‌ست ← نرگس‌زار است؛ پر از چشمنگاه ← نظرِ حقیقی و شهود

بی‌تمیزی تمیز‌ها دارد

کور را مسح دست و پاست نگاه

بی‌تمیزی ← بی‌تمیز بودن؛ بی‌تشخیصتمیز‌ها ← تمیزها؛ تشخیص‌هامسح ← دست‌کشیدن؛ لمسِ شفابخش

نیست نقشی برون پردهٔ خاک

حیرتست این که بر هواست نگاه

حاصل ما در این تماشاگاه

انتها حیرت، ابتداست نگاه

ابتداست نگاه ← آغاز همان نگاه استتماشاگاه ← جایگاهِ تماشا و نمایشحیرت ← سرانجامِ سرگشتگی

مژهٔ بسته آشیان غناست

ورنه هر جا رسد گداست نگاه

فطرتت پای در رکاب هواست

که ترا بر پر هماست نگاه

کثرت جلوه مفت دیدن‌ها

گر کند احولی بجاست نگاه

شمع فانوس انتظار توایم

گرد پرواز رنگ ماست نگاه

زندگی ساز جلوه مشتاقی‌ست

شمع را رشتهٔ بقاست نگاه

رشتهٔ بقاست ← رشتهٔ ماندگاری استساز جلوه ← وسیله و ابزارِ نمودمشتاقی‌ست ← اشتیاق و طلب است

بس که عالم بهار جلوهٔ اوست

بر رخ اوست هر کجاست نگاه

بیدل از جلوه قانعم به خیال

چه توان کرد نارساست نگاه

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗