› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2586

بس که یادِ قامتت بر باد داد اجزای سرو

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ایسروردیف سرودشواری نسبتاً آسان

بس که یادِ قامتت بر باد داد اجزای سرو

نالهٔ قمری شد آخر قدکشیدن‌های سرو

چیدنِ دامن درین گلشن گلِ آزادگی است

کیست تا فهمد زبانِ عافیت ایمای سرو؟

مطلبِ آزادگی‌ها پُربلند افتاده‌است

عالمی خَم شد به فکرِ بارِ ناپیدای سرو

باغبانان قدرِ آزادی ندانستند حیف

ناله بایستی درین گلشن نشاندن جای سرو

باده را در دامنِ مینا بهاری دیگر است

آب دارد آبرو تا می‌رود در پای سرو

شعلهٔ ادراک، خاکستر‌‌‌کلاه افتاده‌است

نیست غیر از بالِ قمری پنبهٔ مینای سرو

بس که موزونان‌ز شرمِ قامتت گشتند آب

صورتِ فو‌ّاره باید ریخت از اجزای سرو

اینقدر رعنا نمی‌بالد نهالِ این چمن

سایهٔ نخلِ کِه افتاده‌ست بر بالای سرو؟

پای در زنجیر، دورش، گفتگو، آزادگی

بیدل این سطرِ تکلف نیست جز انشای سرو!

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
عافیت
تندرستی و آسودگی؛ سلامتِ جان و رهایی از آشوبِ تعلق.
باد
وزشِ هوا؛ نمادِ ناپایداری، غرور و تهیّتِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗