› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2356

خاک نمیم امروز دی محو یاد بودیم

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه ادبودیمردیف بودیمدشواری میانه

خاک نمیم امروز دی محو یاد بودیم

در عالمی که هستیم شادیم و شاد بودیم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخاک نمیم ← خاک نم‌ناکیمدی محو یاد ← دیروز محو یادشادیم و شاد بودیم ← اکنون و پیش شادیم

در کوه آتش سنگ، در باغ جوهر رنگ

با این متاع موهوم در هر مزاد بودیم

جوهر رنگ ← گوهر و ذات رنگمتاع موهوم ← کالای خیالیمزاد بودیم ← در حراج بودیمکوه آتش سنگ ← سنگ آتشین کوه

چاک جگر کجا بود مژگان تر کرا بود

با داغ این هوس‌ها در اتحاد بودیم

اجزای ما ز شوخی ناکام رفت بر باد

گر می‌نشست این‌گرد نقش مراد بودیم

اجزای ما ← پاره‌های وجود مااین‌گرد ← این غبارشوخی ← بازی و بی‌پرواییناکام رفت بر باد ← بی‌حاصل بر باد رفتنقش مراد ← نقش آرزو

عشق مقام ما را با خود خیال‌ها بود

در نرد اعتبارات خال زیاد بودیم

اعتبارات ← اعتبارها و ارزش‌های مجازیخال زیاد ← نقطهٔ بیشی؛ برتری ظاهریمقام ← رتبه و جایگاه معنوینرد ← بازی تخته‌نرد؛ میدان رقابت

رسم حضور و غیبت‌کم داشت محفل انس

فارغ ز خیرمقدم تا خیر باد بودیم

خیر باد ← دعای بدرود و خداحافظیخیرمقدم ← خوش‌آمدگویی ورودمحفل انس ← نشست دوستی و صمیمیت

بستیم از تعلق بر دوش فطرت آخر

افسردنی که گویی یکسر جماد بودیم

افسردنی ← آنچه مرده و بی‌روح شدهتعلق ← وابستگی و دلبستگی دنیویجماد ← بی‌جان و سنگ‌گونهفطرت ← سرشت و طبیعت ذاتی

فطرت ز ما جنون خواند تحقیق چشم خواباند

چون نقش بال عنقا پر بی‌سواد بودیم

گر از فرامشانیم امروز شکوه از کیست

زین پیش هم کسی را ما کی به یاد بودیم

زین پیش ← از پیش‌تر؛ در گذشتهشکوه ← گله و شکایتفرامشانیم ← فراموش‌شدگانیم
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗