› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 786

با دل تنگ است‌کار اینجا ز حرمان چاره نیست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انچارهنیستردیف چاره نیستدشواری دشوارتر

با دل تنگ است‌کار اینجا ز حرمان چاره نیست

گر همه صحرا شویم از رنج زندان چاره نیست

زآمد ورفت نفس عمری‌ست زحمت می‌کشیم

خانهٔ ما را ازین ناخوانده مهمان چاره نیست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندناخوانده مهمان ← مهمانِ ناخوانده؛ نفس

دشت تا معموره یکسر از غبار دل پر است

هیچکس را هیچ جا زین خانه ویران چاره نیست

تا نفس باقی‌ست باید چون نفس آواره زیست

ای سحر بنیاد از وضع پریشان چاره نیست

سعی تدبیر سلامت هم شکست دیگر است

در علاج زخم خار از چین دامان چاره نیست

دامن خود نیز باید عاقبت از دست داد

کف به هم ساییدن از طبع پشیمان چاره نیست

دامن خود ← دامنِ خویش؛ وابستگیطبع پشیمان ← سرشتِ پشیمانکف به هم ساییدن ← دست به هم مالیدن از حسرت

جرأت پیری چه مقدار انفعال زندگی‌ست

پشت‌دستی هم گر افشاری ز دندان چاره نیست

جرأت پیری ← گستاخی یا جسارتِ پیریدندان ← دندان؛ گازِ حسرتپشت‌دستی ← سیلیِ پشتِ دست

آدم از بهر چه گندم‌گون قرارش داده‌اند

یعنی این ترکیب را از حسرت نان چاره نیست

ترکیب ← سرشتِ مرکبِ انسانیحسرت نان ← حسرتِ روزیگندم‌گون ← گندم‌رنگ؛ سرشته به گندم

آگهی‌گرد دو عالم شبهه دارد درکمین

تا نگه باقی‌ست از تشویش مژگان چاره نیست

آگهی‌گرد ← گردندهٔ آگاهیتشویش مژگان ← پریشانیِ مژگان و نگاهشبهه ← تردید

کار‌ها با غیرت عشق غیور افتاده است

ششجهت دیدار و ما را ازگریبان چاره نیست

عمر‌ها شد در کف رنگ حنا آیینه است

گر نیاید یادت از خون شهیدان چاره نیست

برق تازی با رم هر دره دارد توأمی

ی خراب لیلی از سیر غزالان چاره نیست

برق تازی ← تازشِ برقتوأمی ← همراهی و جفتیخراب لیلی ← ویران‌شده از لیلیرم ← رمیدن و گریزغزالان ← آهوان

شامل‌است اخلاق‌حق با طور خوب‌و زشت خلق

شخص دین را بیدل ازگبرو مسلمان چاره نیست

اخلاق‌حق ← خویِ الهیشخص دین ← پیکرِ دین‌داریطور ← شیوه و حال
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗