› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1691

به خود آنقدر کر و فر مچین که ببنددت پی کین کمر

وزن متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه ینکمردشواری نسبتاً آسان

به خود آنقدر کر و فر مچین که ببنددت پی کین کمر

حذر از بلندی دامنی که گران کند ته چین کمر

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندته چین کمر ← چین پایین کمر؛ سنگینی دامن غرورپی کین کمر ← کمر به کینه بستنکر و فر ← شکوه و خودنمایی

ز پیام نشئهٔ عز و شان به دماغ سفله فسون مخوان

که مباد چون خط کهکشان فکند به چرخ برین کمر

بگذار کوشش حرص دون ته قبر زنده فرو رود

تو به سنگ نقب هوس مزن پی نام نقش نگین کمر

ز قبول خدمت ناکسان خجل است فطرت محرمان

نبری به حکم جنون گمان که کند طواف سرین کمر

همه بسته‌اند میان دل به هوای سیم و خیال زر

تو ببند سبحه‌صفت همان به ره اطاعت دین کمر

اطاعت دین ← فرمان‌برداری دینیسبحه‌صفت ← همچون دانه‌های تسبیحمیان دل ← کمر دل؛ عزم دلهوای سیم و خیال زر ← هوس سیم و زر

به حضور معبد ما و من نرسید هیچکس از عدم

که نبست سجدهٔ هستی‌اش به میان ز خط جبین کمر

خط جبین ← چین و خط پیشانیمعبد ما و من ← پرستشگاه خودی و دوگانگی

که دوید در پی جستجو که نبرد ره به وصال او

چه گمان ره طلب تو زد که نبسته‌ای به یقین کمر

چو سحر فسرده‌نفس نه‌ای ز گذشتن این همه پس نه‌ای

تو گران‌رکاب هوس نه‌ای مگشا به خانهٔ زین کمر

خانهٔ زین ← جای زین اسب؛ آمادهٔ سفر هوسفسرده‌نفس ← سردنفس؛ بی‌جان و افسردهگران‌رکاب هوس ← سنگین‌رکاب در پی هوس

به مآل شوکت سرکشان بگشود چشم تو نیستان

که به خاک تیره در این چمن چقدر نهفته زمین کمر

زمین کمر ← کمرهٔ زمین؛ لایهٔ زیر خاکسرکشان ← گردن‌کشان و متکبرانمآل شوکت ← سرانجام شکوه و قدرت

ز غرور شمع و تعینش همه وقت می‌رسد این نوا

که علم به سر کش و ناز کن به همین کلاه و همین کمر

تعینش ← تشخص و خودنمایی‌اشعلم به سر کش ← پرچم بر سر برافرازغرور شمع ← تکبر و ناز شمع

ز حباب و موج و مثالشان سبقی به بیدل ما رسان

که مدوز کینهٔ خودسری به امید طاقت این کمر

سبقی ← درس و پندیطاقت این کمر ← توان این کمر نحیفمدوز کینهٔ خودسری ← کینه از خودسری میندوز
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗