› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 484

بیا که آتش‌ِ کیفیت هوا تیز است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه یزاستردیف استدشواری نسبتاً آسان

بیا که آتش‌ِ کیفیت هوا تیز است

چمن ز رنگ گل و لاله مستی‌انگیز است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآتش‌ِ کیفیت ← آتش حال و مستیمستی‌انگیز ← مست‌کنندههوا ← هوس و خواهش

به گلشنی که نگاهت فشاند دامن ناز

چو لاله دیدهٔ نرگس ز سرمه لبریز است

غبار هستی من عمرهاست رفته به باد

هنوز توسنِ ناز تو گرمِ مهمیز است

توسنِ ← اسب سرکشغبار هستی ← غبار و پوچی وجودمهمیز ← سیخ رکاب برای تاختن

نسیم زلف تو صبحی گذشت ازین گلشن

هنوز سلسلهٔ موج‌ِ گل جنون‌خیز است

جنون‌خیز ← جنون‌آفرینسلسلهٔ موج‌ِ گل ← زنجیرهٔ موج گلنسیم زلف ← بوی و حرکت زلف

گداختیم نفس‌ها به جستجوی مراد

هوای وادی امید آتش‌آمیز است

آتش‌آمیز ← آمیخته به آتشهوای وادی امید ← هوای سرزمین امیدگداختیم ← سوزاندیم و ذوب کردیم

چو زاهد آن همه نتوان به دردِ تقوا مرد

اگر نه طبع سقیمی چه جای پرهیز است

دردِ تقوا ← رنج پرهیزگاریطبع سقیمی ← طبیعت بیمارپرهیز ← اجتناب و امساک

ز فیض چاک دل‌انداز ناله‌ای داریم

چو غنچه تنگ مشو مرغ ما سحرخیز است

تنگ مشو ← تنگدل و دلگیر مشوسحرخیز ← زودخیز و بیدارفیض ← برکت و بخششچاک دل‌انداز ← شکاف دل‌گشا

کدام شعله براین صفحه دامن‌افشان رفت

که سینه نسخهٔ پرویزنِ شرربیز است

دامن‌افشان ← دامن‌افشان و پراکندهشرربیز ← جرقه‌پاشنسخهٔ ← نمونه و صورت مکتوبپرویزنِ ← الک و غربال

چگونه تلخ نگردد به کوهکن میِ عیش

که شربت لب شیرین به کام پرویز است

شیرین ← شیرین معشوقهٔ فرهادمیِ عیش ← شراب شادیپرویز ← خسرو پرویزکوهکن ← فرهاد کوهکن

سرم غبار هوای سمّ سمند کسی است

که یاد حلقهٔ فتراک او دلاویز است

دلاویز ← دل‌نشین و دلپذیرسمند ← اسبسمّ سمند ← سم اسب تندروفتراک ← تسمه و ترک‌بند زین

دو اسبه می‌برد از عرصه‌گاهِ امّیدم

اگر غلط نکنم بختِ تیره شبدیز است

بختِ تیره ← بخت سیاه و بددو اسبه ← بسیار تند و شتابانشبدیز ← اسب سیاه خسروعرصه‌گاهِ امّیدم ← میدان امید من

خمارِ چشمِ که گرم عتاب شد بیدل

که تیغ شعلهٔ از خویش رفتنم تیز است

از خویش رفتنم ← بی‌خودی و فنایمخمارِ چشمِ ← مستی چشمعتاب ← سرزنش و عتاب
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗