دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2802
چو چینی شدم محو نازک ادایی
چو چینی شدم محو نازک ادایی
ز مو خط کشیدم به شهرت نوایی
فغان داغ دل شد ز بی دست و پایی
فسرد آتشم ای تپیدنکجایی
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبی دست و پایی ← ناتوانی کاملتپیدنکجایی ← کجایی ای تپشداغ دل ← سوز و نشان دلفسرد آتشم ← آتشم سرد شدفغان ← ناله و فریاد
به آن اوج اقبالم از بیکسیها
که دارد مگس بر سر من همایی
بیکسیها ← تنهاییهاهمایی ← هما؛ پرندهٔ فرخنده
پر افشان شوقم خروشیست طوقم
گرفتارم اما بقدر رهایی
بقدر رهایی ← به اندازهٔ آزادیخروشیست طوقم ← فریاد، طوق گردنم استپر افشان شوقم ← پرپراکنی اشتیاقم
کباب وصالم خرابست حالم
ز غم چون ننالم فغان از جدایی
نشد آخر از خون صید ضعیفم
سر انگشت پیکان تیرت حنایی
تری نیست در چشمهٔ زندگانی
ز خجلت نم جبهه دارمگدایی
تری نیست ← رطوبت و تازگی نیستدارمگدایی ← گدایی میکنمنم جبهه ← عرق پیشانیچشمهٔ زندگانی ← چشمهٔ حیات
فنا ساز دیدار کرد از غبارم
نگه شد سراپایم از سرمهسایی
تکلف مکن ساز تقلید عنقا
ز عالم برآتا به رنگم برآیی
ببالد هوس در دل ساده لوحان
کند عکس در آینه خودنمایی
ببالد هوس ← هوس میبالدخودنمایی ← خودفروشی؛ جلوهساده لوحان ← سادهدلان سادهباورعکس در آینه ← تصویر در آیینه
درین کارگاه هلاکت تماشا
چه بافد شب و روز جز کربلایی
بافد ← میبافد؛ میسازدتماشا ← نمایش و نظارهکارگاه هلاکت ← کارگاه مرگ و نابودیکربلایی ← ماجرای کربلا؛ رنج شهادت
نه آهنگ شوقی نه پرواز ذوقی
به بیکاریام گشت بیمدعایی
آهنگ شوقی ← آهنگ و قصد اشتیاقبیکاریام ← عاطلماندنمبیمدعایی ← بیادعا؛ بیخواستهپرواز ذوقی ← پروازِ لذت و ذوق
هوایی نشد دستگیر غبارم
زمینم فرو برد از بیعصایی
بیعصایی ← بیعصا بودن؛ بیپناهیدستگیر غبارم ← یاریدهندهٔ غبار وجودمهوایی نشد ← باد و هوایی نشد
به ساز خموشی شدم شهره بیدل
دو بالا زد آهنگم از بینوایی
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- پرواز
- اوجگرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- نگه
- نگاه و نظر؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
- غم
- اندوه؛ سرمایهٔ دلِ عاشق و همدمِ شبهای تنهایی.
- محو
- زدوده و ناپدیدشدن؛ کنایه از فنا و استغراق در حقیقت.
- شب
- تاریکیِ شبانه؛ نمادِ هجران، راز و خلوتِ سالک.
غزلهای مرتبط