› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2512

به وهم این و آن خون شد دل غفلت‌پرست من

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ستمنردیف مندشواری دشوار

به وهم این و آن خون شد دل غفلت‌پرست من

وگرنه همچو صحرا دامن خود داشت دست من

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندصحرا ← دشت بازغفلت‌پرست ← پرستندهٔ غفلتوهم ← پندار

تحیر در جنون می‌غلتد از نیرنگ تصویرم

ز پرواز نگاه‌کیست یارب رنگ بست من

تحیر ← سرگشتگیجنون ← دیوانگی

سلامت متهم دارد به کم‌ظرفی حبابم را

محیطی می‌کنم تعمیر اگر بالد شکست من

حبابم ← حباب منسلامت ← تندرستیمحیطی ← اقیانوسیکم‌ظرفی ← کم‌ظرفی

حریف بیخودی‌ها کیست کز چشم جنون پیما

خمستان در سر و پیمانه در دست است مست من

خمستان ← خمخانهپیمانه ← جام شراب

رفیقان چون نگه رفتند و من چون اشک در خاکم

زمینگیر ندامت ماند کوشش‌های پست من

زمینگیر ← زمین‌گیر، ماندهندامت ← پشیمانینگه ← نگاه

ز برق آه دارم ناوکی در کیش نومیدی

حذر از جرأت ای ظالم که پر صاف‌ست شست من

شست ← انگشت شست کمان

به این سستی که می‌بینم ز بخت نارسا بیدل

کشد نقاش مشکل هم به دامان تو دست من

نقاش ← نقاش
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
آه
نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.
غفلت
بی‌خبری و بی‌توجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
نگه
نگاه و نظر؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗