› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 233

به طوق فاخته نازد محبت از فن ما

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه نماردیف مادشواری میانه

به طوق فاخته نازد محبت از فن ما

که زخم تیغ تو دارد طواف گردن ما

زبان ناله ببستیم زین ادب که مباد

تبسم تو کشد ننگ لب‌گزیدن ما

عیان نشد زکجا مست جلوه می‌آیی

فدای طرز خرامت ز خویش رفتن ما

به شکر عجز چه مقدار دانه نازکند

بلند کرد سر ما ز پا فتادن ما

فغان که داد رهایی نداد وحشت هم

چو رنگ شمع قفس گشت پرگشادن ما

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندداد رهایی ← دادِ آزادگیرنگ شمع ← مانند شمعفغان ← آه‌وکَری، نالهوحشت ← ترس و بی‌قراریپرگشادن ← پرواز کردن، رها شدن

درتن ستمکده دل شکوه‌ای نکرد بلند

شکست چینی ومویی نخاست ازتن ما

ستمکده ← جای ستم و آزارشکست چینی ← شکستن ظرف چینیشکوه‌ای ← گله و ناله‌ای

چودشت‌تنگی اخلاق زیب مشرب نیست

جبین‌گرفته به دست‌گشاده دامن ما

اخلاق ← خلق‌وخوجبین‌گرفته ← پیشانی گرفته، اخمودست‌گشاده ← دست‌ودل‌باززیب مشرب ← زیبندهٔ طبع و مذهب

به قدر حاصل از آفات آگهیم همه

به جای دانه همین مور داشت خرمن ما

آفات ← بلاها و زیان‌هاآگهیم ← آگاهیمبه قدر حاصل ← به اندازهٔ بهرهخرمن ما ← محصول ما همان مور استمور ← مورچه

نی‌ایم رنگی و چندین چمن نمو داریم

به روی آب فتاده‌ست موج روغن ما

رنگی ← جلوه و رنگموج روغن ← موج سطحی و ناپایدارنی‌ایم ← نیستیمچندین چمن نمو ← رشد چندین باغ

به غیر خامشی اسرار دل که می‌فهمد

چه نکته‌هاکه ندارد زبان الکن ما

اسرار دل ← رازهای درونیخامشی ← خاموشی، سکوتزبان الکن ← زبان کند و ناتوان

زگل مپرس که بو درکجا وطن دارد

نیافت مسکن ما هم سراغ مسکن ما

چه ممکن است بگیریم دامنش بیدل

که می‌رسد به تری نامش از گرفتن ما

از گرفتن ما ← از لمس و چنگ مابیدل ← تخلص شاعرتری نامش ← تازگی و رطوبت نامشدامنش ← دامن او
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗