› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 716

درگلستانی که دل را با اشاراتش سری‌ست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)قافیه ریستدشواری دشوارتر

درگلستانی که دل را با اشاراتش سری‌ست

سبزه گرگل می‌کند ابروی ناز دلبری‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندابروی ناز ← ابروی نازآلوداشاراتش ← اشاره‌های رمزگونه‌اشدلبری‌ست ← دلبری و کرشمه استسری‌ست ← راز و سری است

ذوق پیدا-‌بی قیامت صنعت است آگاه باش

درکمین خودنمایی‌ها پری میناگری‌ست

خودنمایی‌ها ← جلوه‌فروشی‌هاصنعت ← هنرنمایی و ساختگی

شش جهت جزکاهش‌و بالیدن نیرنگ نیست

اختراع این بس، که ماه نو، جبین لاغری‌ست

شش جهت ← شش سوی جهاننیرنگ ← فریب و نیرنگ

گلفروش است از بهار لاله‌زار این چمن

آتش داغی که در پیراهنش خاکستری‌ست

ظرف استعداد مستان ساقی بزم‌است و بس

باده گر خواهی همان لب باز کردن ساغری‌ست

ساغری‌ست ← پیاله‌ای استظرف استعداد ← گنجایش قابلیتمستان ← مستان و عاشقان

انفعال گمرهی در اشراف عجز نیست

خامهٔ تسلیم ما را خط کشیدن مسطری‌ست

اشراف عجز ← بلندی و شرافتِ ناتوانیانفعال گمرهی ← شرمِ گمراهیخامهٔ تسلیم ← قلم سرسپردگیمسطری‌ست ← خط‌کش و قاعده است

صورت انگشت زنهاریم و قدی می‌کشیم

در بلندی‌های ناخن گردن ما را سری‌ست

بلندی‌های ناخن ← اوج ناچیز ناخنسری‌ست ← سری و ارجی استقدی می‌کشیم ← به فخر قد می‌کشیم

در شکست رنگ یکسر ذوق راحت خفته است

شمع ما سرتا قدم سامان بالین پری‌ست

حرص تا باقی‌ست باید غوطه در حرمان زدن

از توقع‌گر توانی چشم بستن گوهری‌ست

حرمان ← محرومیت و ناامیدیچشم بستن ← چشم‌پوشی از آرزوگوهری‌ست ← گوهر گرانبهاست

یک دو دم در گوشهٔ بی‌مدعایی واکشید

صافی آیینه، بیمار نفس را، بستری‌ست

بستری‌ست ← بستر درمان استبیمار نفس ← بیمارِ هوا و هوسبی‌مدعایی ← بی‌ادعا بودنواکشید ← کناره گرفت

سیر زانو نیز ممکن نیست بی‌فرمان عشق

پیش ما آیینه‌است اما به دست دیگری‌ست

سیر زانو ← گشتِ نشسته‌رو و مراقبه

نیستم نومید رحمت، کرد دوتایم‌کرد چرخ

حلقه‌ام اما همان در پیش چشم من دری‌ست

حلقه‌ام ← خمیده و حلقه‌وش‌امدری‌ست ← در و دروازه استدوتایم‌کرد ← دوتا و خم کردچرخ ← گردون و روزگار

خواه در صحراست شبنم خواه در آغوش گل

هر کجا باشم بضاعت‌ها همان چشم تری‌ست

بیدل از اقبال ترک مدعا غافل مباش

در شکست آرزو‌ها ناامیدی لشکری‌ست

اقبال ← نیک‌بختیترک مدعا ← رها کردن ادعاشکست آرزو‌ها ← درهم‌شکستن آرزوهالشکری‌ست ← سپاهی و نیروست
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗