› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 804

هر چند درین گلشن هر سو گل خودروییست

وزن مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)قافیه وییستدشواری دشوار

هر چند درین گلشن هر سو گل خودروییست

از خون شهیدانت در رنگ حنا بویی‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخون شهیدانت ← خون شهیدان راهترنگ حنا ← رنگ سرخ حناگل خودروییست ← گل خودرو و بی‌پرورش

از سلسلهٔ تحقیق غافل نتوان بودن

طول امل آفاق از عالم گیسویی‌ست

سلسلهٔ تحقیق ← زنجیرهٔ جستن حقیقتطول امل ← درازی آرزوعالم گیسویی‌ست ← جهانی از یک گیسو

ای چرخ سر ما را پامال جفا مپسند

این لوح خط تسلیم از خاک سر کویی‌ست

خاک سر کویی‌ست ← خاک آستانهٔ کویلوح خط تسلیم ← لوح نوشتهٔ سر‌سپردگیپامال جفا ← لگدمال ستم

توفیق رسا عشق است، ما را چه توانایی‌ست

یاز‌یدن هر دستی از قوت بازویی‌ست

توفیق رسا ← توفیق کامل و رساقوت بازویی‌ست ← نیروی بازویاز‌یدن ← دست دراز کردن

بی‌جهد هلال اینجا مه نقش نمی‌بندد

ایجاد جبین ما وضع خم زانویی‌ست

ایجاد جبین ← پدیدآوردن پیشانی نیازبی‌جهد ← بی‌کوششخم زانویی‌ست ← خم زانو؛ سجودهلال ← ماه نو

شام و سحر عالم تا صبحدم محشر

زین خواب که ما داریم گرداندن پهلویی‌ست

صبحدم محشر ← بامداد رستاخیزگرداندن پهلویی‌ست ← پهلو به‌پهلو شدن در خواب

هر سو نظر افکندیم دل کوشش بیجا داشت

عالم همه در معنی فریاد جنون‌خوییست

فریاد جنون‌خوییست ← فریاد خوی دیوانگیکوشش بیجا ← تلاش نابه‌جا

تفریق حق و باطل مصنوع خیالات است

گر خط نکند شوخی هر پشت ورق رویی‌ست

تفریق حق و باطل ← جدا کردن حق از باطلروییست ← رو و صفحه‌ای استمصنوع خیالات ← ساختهٔ خیال‌هاپشت ورق ← پشت صفحه

فرصت نشناسانیم ما بیخردان ورنه

هر من که به پیش ماست تا دم زده‌ایم اویی‌ست

اویی‌ست ← اوست؛ حق استبیخردان ← بی‌خرداندم زده‌ایم ← نفسی برآورده‌ایمفرصت نشناسانیم ← قدر فرصت ندانانیم

هیچ است میان یار اما چه توان‌کردن

از حیرت موهومی بر دیده ی ما، مویی‌ست

جایی که غرور اوست از ماکه نشان یآبد

در بادیهٔ لیلی، مجنون رم آهویی‌ست

بادیهٔ لیلی ← بیابان لیلیرم آهویی‌ست ← رمیدن یک آهوغرور اوست ← کبریای اوستمجنون ← مجنون عامری

بیدل به تواضع‌ها، صید دل ما کردی

ما بنده‌ی این وضعیم کاین صورت ابرویی‌ست

تواضع‌ها ← فروتنی‌هاصورت ابرویی‌ست ← شکل ابرو؛ ناز فروتنیصید دل ← شکار دل
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗