دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 310
در فکر حق و باطل خوردیم عبث خونها
در فکر حق و باطل خوردیم عبث خونها
این صنعت الفاظ است یا شوخی مضمونها
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندشوخی مضمونها ← ظرافت و بازیِ معناهاصنعت الفاظ ← آرایه و بازیِ لفظیعبث ← بیهوده
بر هر چه نظر کردیم کیفیت عبرت داشت
گردون ز کجا واکرد دکانچهٔ معجونها
دکانچهٔ معجونها ← دکانِ کوچکِ معجونهاواکرد ← باز کردکیفیت عبرت ← حالتِ پندآموزیگردون ← فلک و روزگار
نظم گهر معنی چون نثر فراهم نیست
از بس که جنون انگیخت بیربطی موزونها
بیربطی موزونها ← آشفتگیِ وزندارجنون انگیخت ← جنون برانگیختنثر ← نثرِ پراکندهنظم گهر معنی ← شعرِ گوهرینِ معنا
در خلق ادبورزی خاصیت افلاس است
فقر این همه سامان کرد موسایی و قارونها
ادبورزی ← باادبی و فروتنیافلاس ← تهیدستیفقر ← فقرِ عرفانی یا مادیموسایی و قارونها ← تلمیح موسی و قارون
بر نیم درم حاجت صد فاتحه باید خواند
هرجا در جودی بود شد مرقد مدفونها
در جودی ← درِ بخششفاتحه ← دعای فاتحهمرقد مدفونها ← گورِ خفتگاننیم درم ← نیم سکه؛ بهای اندک
جز کنج مزار امروز کس دادرس کس نیست
انسان چه کند با این خرس و سگ و میمونها
خرس و سگ و میمونها ← کنایه از مردمانِ پستدادرس ← فریادرسکنج مزار ← گوشهٔ گور
تدبیر تکلف چند بر عالم آزادی
معموره قیامت کرد در دامن هامونها
تدبیر تکلف ← چارهاندیشیِ تصنعیعالم آزادی ← جهانِ رهاییمعموره ← آبادیهامونها ← دشتها
تا بینفسی شوید آلودگی هستی
چون صبح به گردون رفت جوش کف صابونها
آلودگی هستی ← چرکِ وجودِ مادیبینفسی ← بیخودی و فناجوش کف صابونها ← کفِ ناپایدارِ صابون
غواصی این دریا بر ضبط نفس ختم است
در شکل حباب اینجاست خمها و فلاطونها
حباب ← حبابِ آب؛ وجودِ ناپایدارضبط نفس ← مهار و نگهداشتِ نفسغواصی ← غوطهوری در دریافلاطونها ← افلاطونها؛ حکیمان
از عشق چه میگویی، از حسن چه میپرسی
مجنون همه لیلی گیر، لیلی همه مجنونها
حسن ← زیباییلیلی ← معشوقه؛ رمزِ معشوقمجنون ← عاشقِ لیلی؛ رمزِ عاشق
بیدل خبر خلوت از حلقهٔ در جستم
گفت آنچه درون دارد پیداست ز بیرونها
بیرونها ← ظواهر بیرونیحلقهٔ در ← حلقهٔ درِ خانهخبر خلوت ← نشانه و خبرِ خلوتگاه
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
- خم
- خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
- حسن
- زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
- معنی
- مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
- حباب
- پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهیبودن.
- خلق
- مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
- شوخی
- چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوهگریِ پرشورِ معشوق.
- فکر
- اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
غزلهای مرتبط