› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2784

به خاک ناامیدی نیست چون من خفته در خونی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ونیدشواری میانه

به خاک ناامیدی نیست چون من خفته در خونی

زمین چاره تنگ و بر سر افتاده‌ست گردونی

نه شورواجب است اینجا و نی هنگامهٔ ممکن

همین یک آمد و رفت نفس می‌خواند افسونی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآمد و رفت نفس ← دم و بازدمافسونی ← افسون و وردشورواجب ← شورِ واجب؛ هیاهویِ واجب‌الوجودهنگامهٔ ممکن ← غوغایِ ممکنات

ز اوضاع سپهر و اعتباراتش یقینم شد

که شکل چتر بسته‌ست از بلندی موی مجنونی

اعتباراتش ← نمودها و اعتبارهای سپهرموی مجنونی ← مویِ آشفتهٔ مجنون؛ چون چتر

مشوران تا توانی خاک صحرای محبت را

مباد از هم جدا سازی سرو زانوی محزونی

سرو زانوی محزونی ← زانویِ سرومانندِ اندوهگینصحرای محبت ← عرصهٔ عشقمشوران ← مکن شوراندن و آشفتن

فلک بر هیچکس رمز یقین روشن نمی‌خواهد

بگردد این ورق تا راست گردد نقش واژونی

رمز یقین ← رازِ یقیننقش واژونی ← نقشِ وارونه

رگ گل تا ابد بوسد سر انگشت حنا بندت

اگر وا کرده‌ای بند نقاب جامه گلگونی

جامه گلگونی ← جامهٔ گلرنگحنا بندت ← انگشتِ حنا‌بستهٔ تورگ گل ← رگبرگ و رگِ گل

صفای‌کسوت آلودهٔ ما بر نمی‌یابد

مگر غیرت به جوش آرد کفی از طبع صابونی

صفای‌کسوت ← پاکیِ جامه و ظاهرطبع صابونی ← سرشتِ پاک‌کننده چون صابون

تغافل کردم از سیر گریبان جهل پیش آمد

وگرنه هر خیال اینجا خمی برده فلاطونی

تغافل ← نادیده‌گرفتن و غفلتخمی برده ← خم‌گرفته در اندیشهسیر گریبان ← عمیق شدن در گریبانفلاطونی ← افلاطونی؛ فیلسوفانه

تلاش خانمان جمعیتم بر باد داد آخر

ندانستم که مشت خاک من می‌جست هامونی

هامونی ← دشتِ هموار؛ پراکندگی

ز تشویش حوادث نیست بی‌سعی فنا رستن

پل از کشتی شکستن بسته‌ام بر روی جیحونی

جیحونی ← رود جیحونکشتی شکستن ← فدا کردنِ مرکب برای پل

تظلم گاه معنی شد جهان زین نکته پردازان

به گوش از ششجهت می‌آیدم فریاد موزونی

به گرم و سرد ما و من غم دل بایدت خوردن

چراغ خانه اینجا روشن است از قطرهٔ خونی

غم بی‌حاصلی زین گفت‌وگوها کم نمی‌گردد

عبارت باید انشا کرد و پیدا نیست مضمونی

انشا ← ساختن و نوشتنِ عبارتبی‌حاصلی ← بی‌ثمریمضمونی ← محتوا و معنای حقیقی

به حیرت می‌کشم نقشی و از خود می‌روم بیدل

فریبم می‌دهد تمثال از آیینه بیرونی

آیینه بیرونی ← آیینهٔ بیرون از خودتمثال ← تصویر و صورتحیرت ← سرگشتگیِ عرفانی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
پیدا
آشکار و نمایان؛ ظهورِ حق در برابرِ نهان و پنهان.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗