› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2327

دیدهٔ انتظار را دام امید کرده‌ایم

وزن مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه یدکردهایمدشواری دشوارتر

دیدهٔ انتظار را دام امید کرده‌ایم

ای قدمت به چشم ما خانه سفید کرده‌ایم

دل به خیالت انجمن دیده به حیرتت چمن

سیر تأملی که دل تا مژه عید کرده‌ایم

همچو صدف قناعتست بوتهٔ امتحان فقر

مغز شد استخوان ما بسکه قدید کرده‌ایم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبوتهٔ امتحان ← کوره و آزمونصدف ← صدف دریایی؛ پوست محافظفقر ← نیازمندی و درویشیقدید ← گوشت خشک‌کرده؛ لاغر‌شده

فیض جنون نارسا فکر برهنگی کراست

خرقهٔ دوش عافیت سایهٔ بید کرده‌ایم

معنی لفظ حیرتیم کیست به فهم ما رسد

بوی اثر نهفته را رنگ پدید کرده‌ایم

گرد به باد رفتگان دست بلند مطلبی است

گوش به چشم کن بدل ناله جدیدکرده‌ایم

به باد رفتگان ← نابودشدگان و رفتگاندست بلند ← دعوی والا و بلندناله جدیدکرده‌ایم ← نالهٔ تازه ساخته‌ایمگوش به چشم ← گوش را چشم‌کردن؛ دگرگونی حس

آه کجا برد کسی خجلت تهمت عدم

نام خموشی وکری‌گفت و شنیدکرده‌ایم

تهمت عدم ← بهتان نیستیخموشی ← سکوتشنیدکرده‌ایم ← شنیدن ساخته‌ایم؛ گفت‌وگووکری‌گفت ← و کری؛ ناشنوایی گفت

فرصت اشک شمع رفت ای دم صبح عبرتی

خنده دیت نمی‌شود گریه شهیدکرده‌ایم

اشک شمع ← اشک موم شمعدم صبح ← دمیدن سپیدهدیت ← خون‌بهاشهیدکرده‌ایم ← گریه را شهید کرده‌ایم

بیدل اگر خطای ما درخور ساز زندگی‌ست

تا به کفن رسیده‌ایم ناله سفید کرده‌ایم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗