دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 646
توان به صبر نمودن دل شکسته درست
توان به صبر نمودن دل شکسته درست
که هیچ نقش نگشتهست نانشسته درست
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانددرست ← سالم و راستدل شکسته ← دلِ شکستهنانشسته ← نشسته؛ ناپاک
کسی به الفت ساز نفس چه دل بندد
گره نمیکند این رشتهٔگسسته درست
الفت ساز نفس ← سازگاری با نفسدرست ← درست و محکمرشتهٔگسسته ← رشتهٔ پاره
چو اشک شمع زیانکار محفل رنگیم
شکستما نشود جز به چشم بسته درست
زیانکار ← زیانرسانشکستما ← شکستگی مامحفل رنگیم ← بزمنشینِ رنگ و نمودیمچشم بسته ← با چشمِ بسته
به چارهٔ دل مأیوس ما که پردازد
مگرگدازکند شیشهٔ شکسته درست
دل مأیوس ← دلِ ناامیدشیشهٔ شکسته ← شیشهٔ شکسته
روا مدار که مستان شکست بردارند
مبر به میکده غیراز سبوی دسته درست
دگر تظلم الفتکجا برد یارب
دل شکسته کزو ناله هم نجسته درست
نجسته درست ← برنخاسته و درست نیست
تلاش عجز به جایی نمیرسد بیدل
مگر چو شمع کنی کار خود نشسته درست
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- هیچ
- بودِ تهی و بیاعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
- شیشه
- ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
- محفل
- انجمن و بزم؛ مجلسِ یاران و جلوهگاهِ شمعِ معشوق.
- الفت
- انس و دوستی؛ پیوندِ مهرآمیزِ دلها.
- رشته
- نخ و بند؛ نمادِ پیوند، تعلق و سلسله جان.
- گره
- بند و پیچش؛ نمادِ مشکل، اندوهِ بسته و دشواریِ کار.
- چاره
- درمان و تدبیر؛ نمادِ راهِ رهایی از درد یا بیچارگی.
غزلهای مرتبط