› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1426

بادهٔ تحقیق را ظرف هوس تنگی کند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ستنگیکنددشواری دشوار

بادهٔ تحقیق را ظرف هوس تنگی کند

در بر آتش لباس خار و خس تنگی کند

درد را جولان‌گهی چون سینهٔ عشاق نیست

بر فغان مشکل که آغوش جرس تنگی کند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآغوش جرس ← آغوش زنگ کاروانتنگی کند ← تنگ و فشرده شودجولان‌گهی ← میدان تاخت و تازفغان ← ناله و فریاد

بر جنون می‌پیچم و از خویش بیرون می‌روم

گردباد شوق را تاکی نفس تنگی کند

عیش رسوایی به کارم کوچه گردان وفاست

ای خوش آن وضعی‌کزو خلق‌عسس تنگی کند

تنگی کند ← در تنگنا افتدخلق‌عسس ← مردم پاسبان شبعیش رسوایی ← لذت رسواییکوچه گردان ← ولگرد کوچه

در خیال راحت از فیض تپیدن غافلیم

آشیان ای کاش بر ما چون قفس تنگی کند

همچو آن سوزن که درماند ز تار نارسا

عمر رنگ سعی بازد چون نفس تنگی کند

تار نارسا ← نخ ناکافیسعی بازد ← کوشش را از دست دهدعمر رنگ ← جلوه و دوام عمرنفس تنگی ← تنگی نفس؛ بی‌تابی

نه فلک در وسعت‌آباد دل دیوانه‌ام

هست خلخالی که در پای مگس تنگی کند

تنگی کند ← تنگ آیدخلخالی ← حلقه و پای‌بندنه فلک ← نه آسمانوسعت‌آباد ← شهر فراخی و گشایش

غنچه بر یک مشت زر صد رنگ خست چیده است

اینقدر یارب مبادا دست کس تنگی کند

شکوه مردم ز گردون بیدل از کم‌وسعتی‌ست

ناله در پرواز آید چون قفس تنگی کند

شکوه ← شکایت و گلهقفس تنگی ← تنگ شدن قفسگردون ← چرخ فلک
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗