› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1749

گره چو غنچه نباید زدن به تار نفس

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه ارنفسردیف نفسدشواری میانه

گره چو غنچه نباید زدن به تار نفس

فکندنی است ز سر چون حباب بار نفس

زمانه صد سحر از هر کنار می‌خندد

به ضبط کار تو و وضع استوار نفس

خوش آن زمان که شوی در غبار کسوت عجز

چو شعله بر رگ گردن بلند بار نفس

اشاره‌ایست به اهل یقین ز چشم حباب

که دیده وانشود تا بود غبار نفس

به سوی خویش کشد صید را خموشی دام

سخن ز فیض تامل شود شکار نفس

ز موج بحر مجویید جهد خودداری

چه ممکن است درآمد شد اختیار نفس

متن چو صبح در انکار هستی ای موهوم

گرفته است جهان را هوا سوار نفس

در این محیط که هر قطره صد جنون تپش است

شناخت موج گهر قیمت وقار نفس

شب فراق توام زندگی چه امکان است

مگر چو شمع کند سعی اشک، کار نفس

به چاک پیرهن عمر بخیه ممکن نیست

متاب رشتهٔ وهم امل به تار نفس

فلک به ساغر خمیازه سرخوشم دارد

چو صبح می‌کشم از زندگی خمار نفس

تأملی نکشیده‌ست دامنت ورنه

برون هر دو جهانی به یک فشار نفس

فروغ دل طلبی خامشی گزین بیدل

که شمع صرفه ندارد به رهگذار نفس

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗