› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1763

تاکی افسردن دمی از فکر خود وارسته باش

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ستهباشردیف باشدشواری نسبتاً آسان

تاکی افسردن دمی از فکر خود وارسته باش

سر برون·آر از گریبان معنی برجسته باش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندافسردن ← پژمردن و افسرده ماندنبرجسته باش ← نمایان و باشکوه باشوارسته باش ← آزاد و رها باشگریبان معنی ← یقهٔ معنا؛ ژرفای مفهوم

گر نداری جرات از خانمان بر هم زدن

همچو می‌خون در جگر زین شیشهٔ بشکسته باش

خانمان بر هم زدن ← خانه و سامان به‌هم‌ریختنشیشهٔ بشکسته ← پیالهٔ شکسته؛ ظرفِ شکسته‌حالمی‌خون ← خونِ می‌گونه؛ شراب‌خون

تا بفهمی ربط استعداد هستی و عدم

زین دو مصرع دور مگذر اندکی پیوسته باش

روزی اینجا در خور آدم دهن آماده است

محرم منقار ساز آن نهال پسته باش

عزم صادق می‌رهاند چون تنت از بند طبع

شاید از پستی برون آیی کمر می بسته باش

بند طبع ← قیدِ طبیعت و عادتعزم صادق ← ارادهٔ راستینکمر می بسته ← آماده با کمربندِ مستی

دخل بیجایت ز درد اهل معنی غافل است

ناخنی تا هست دور از سینه‌های خسته باش

اهل معنی ← عارفان و صاحبدلاندخل بیجایت ← مداخلهٔ نابه‌جا و فضولی‌اتسینه‌های خسته ← سینه‌های زخم‌دیدهناخنی ← سرِ ناخن؛ خراشِ آزار

چند باشی از فراموشان ایام وصال

رنگ‌های رفته یادت می‌دهم گلدسته باش

ایام وصال ← روزگارِ پیوستگی و دیداررنگ‌های رفته ← رنگ‌های پریده و ازیادرفتهفراموشان ← فراموش‌کارانگلدسته باش ← دستهٔ گلِ یادآور باش

خواستم از دل برون آرم غبار حیرتی

تا به لب آمد نفس خون گشت و گفت: آهسته باش

از اقامت شرم دارد بیدل استعداد شمع

هر قدر باشی درین محفل ز پا ننشسته باش

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗